خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٢٦
است. وقتى چنين عجيب ... چيزى جز اين مىتوان گفت؟ و مرد، مردى كه ديوانه مىخوانندش خيلى تنها است.
پس چرا چيزى از رنج سترگ اين «دوست داشتنى»، در تصوير من از پيامبرم نيست؟ چرا تصوير پيامبر من فقط نماى «مردى براى دست بوس» است؟
شايد انگشتهاى تمثال من، براى همين، اين همه بىجانند!
در سجده است. از پشت سر نزديك مىشوند. شكنبه و سرگين شترى ناگهان فرو مىريزد. سر از سجده بر مىدارد. ايستادهاند و مىخندند. هيچ كس نيست. حتى براى دل سوزى. ايستادهاند و مىخندند. دختر كوچكى، دوان دوان! انگشتهاى كوچكى، صورت مرد را پاك مىكنند. مرد دست مىكشد روى انگشتهاى كودكانه: «مادر پدرش!»[١]
بغض مظلوم مردى كه امعاء و احشاء شترى از سر و رويش مىريزد! چه دلم مىخواهد سجده كنم!
باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همهى نه سال پيش. همين موقع. هر سال. اين راه را رفته بود. رسيد به خانههاى حاجيان: «... اين آيين من است.
كسى نيست بينتان كه بخواهد مرا يارى كند؟ هيچ قبيلهاى آيا مرا در پناه مىگيرد تا رسالتهاى خدايى را برسانم؟» حتى سكوت نكردند براى شنيدن. رو حتى برنگرداندند. ده سال بود كه مىآمد اين مجنون! ده سال بود كه همينها را مىگفت و منتظر مىايستاد. امسال هم. ايستاده بود، در سكوت. و منتظر بود تا شايد كسى.
پيرمردى نگاهش كرد. دل سوزاند: «پسرم! خويشاوندان و نزديكانت كه
[١] - ترجمهى تاريخ طبرى، ج ١، ص ٣٨٠