خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٥
مىرفت كه منطبق شود. من مانده بودم و اين نتيجهى تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستى «
الْارْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ
» يا متقاطع! «
شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ
». در عاشورا براى موزاى بودن هيچ راهى نيست.
من مانده بودم و اين كه در عاشورا يا اين سو هستى يا آن سو و انتخاب چه سخت مىشود وقتى تو را به خيمه صدا نكردهاند. چيزى نگفتهاند كه حال خودت را نفهمى. وقتى قرار باشد با عقلت، عشق را انتخاب كنى، زهير مىشوى. هى بايد پشت تپهها پنهان شوى. با خودت بجنگى، بلرزى.
من مانده بودم و واى!
واى اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان.
واى اگر قطب، برادهى پنهانمان را صدا نزند!
غروب بود. زن غلامش را صدا كرد: «اين كفن را ببر و آقايت زهير را كفن كن.»
چيزى نگذشت. غلام برگشت. غروب بود. غلام گفت: «پسر پيغمبر، كفن نداشت. روى خاك بود. نتوانستم زهير را كفن كنم!»