خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٢

زن، رو به روى آينه، شانه به شانه‌اش ايستاد: «دو سه روزى است در فكرى زهير.»

- چيزى نيست.

- بعد از اين همه سال مى‌شود چيزى را از هم پنهان كنيم؟

نمى‌شد؛ ولى مرد باز سعى كرد.

فانوس را برداشت. دو ستاره از توى آينه، او را تا شب صحرا دنبال كردند. نعلين‌هاى مرد، در خاك نرم فرو رفتند. غلام كنار آتش چرت مى‌زد.

- نام اين منزل كه امشب مانده‌ايم چيست پسر؟

- زرود؛ آقا!

پشت خيمه‌ها، تپه‌هاى كوتاهى بود. بالا رفت. فانوس، پشت تپه را نور پاشيد. خيمه‌هاى كاروانى آن سوى تپه پيدا بود. شترانشان به فاصله‌ى يك تپه، از شتران زهير خوابيده بودند. لرزيد. از سرماى شب بيابان بود يا اين سوز سرد از درون ذرات تنش مى‌وزيد؟ ردايش را دور خودش پيچيد. تند به خيمه برگشت.

سفره پهن و خيمه گرم بود. انگشتان باريك و كشيده‌ى زن، نان‌هاى گرد را در سفره مى‌گذاشتند. كنار سفره نشست. رو به روى زن. لقمه برداشته بود كه صداى مردى از پشت در خيمه آمد: «آقايم حسين، مى‌خواهد تو را ببيند زهير!» لقمه در دستانش ماند. دور از دهان. طورى لرزيد كه ردا افتاد.

از كدام درز خيمه سوز شب بيابان مى‌آمد؟ مات مانده بود. چشم‌هاى زن رو به رويش شعله كشيدند. شايد براى اين كه گرمش كنند. صداى زن چون عطر كه بپاشند، روى تن خيمه ريخت: «پسر پيغمبر تو را صدا كرده! تو ترديد مى‌كنى؟» جمله آن قدر تيز بود كه روح را شقه كند: «پسر پيغمبر تو را