خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١١٩
دوردستها از پاى زنى كشيدهاند، بميرم.[١] چون مرا بزرگ مىخواهد.
به جاى شادىهاى كودكانه بايد لذت بهجتهاى عميق را بچشم. بايد ديوانهى امر عظيمى باشم. بايد جانم را بدهم تا دنيا اسيرم نكند. بايد ...
نمىدانم او؟ او همان امانتى نيست كه كوهها نكشيدند؟
ليلت! حرفهايم تمام شد. تنها يك راز تلخ مانده است كه اگر نگويم باز آن ميهمانى ناتمام مىماند.
مسيح ما هم مصلوب شد! كاش مىشد اين جمله را همين طور مجهول گذاشت و برايش فاعلى پيدا نكرد؛ اما نمىشود! ما مسيحمان را خودمان مصلوب كرديم. با دستها و دلهاى خودمان. باورت مىشود؟
ليلت! باورت مىشود؟ من نمىدانم يوحناى او هستم يا يهوداى او؟ اقلًا تو مىدانى كه اگر روز مرگ عيسى بودى، پترس بودى. در دِيْرى دور، سر به ديوار نهاده مىگريستى و اين تنها يهودا بود كه كنار صليب ايستاده بود و نگاه مىكرد.[٢]
ولى من نمىدانم؛ چون همه بودند. يهودا و يوحنا دست در دست.
«محبين غال و مبغضين قال» شانه در شانه. آنها كه تا مرزهاى پرستش دوستش مىداشتند و آنها كه خونش را تشنه بودند. همه بوديم. صف در صف ايستاديم و نگاه كرديم.
چوب صليبش را از مرغوبترين چوب تراشيديم. از بهترينها! براقترين چوبى كه درختى داشت؛ چون ما دوستش داشتيم، عاشقش بوديم. سكويى از بهترين سنگ براى بالا رفتنش ساختيم. خانقاهى از بهترين نما! نمىتوانستم بگويم او را چطور آورديم، اگر خودش در خطبهاى توصيف نكرده بود. او را چون شترى سركش[٣] كشيديم تا بالاى سكو! ما دوستش داشتيم. مىخواستيم بالا باشد.
نتوانستيم او را بالا ببريم. قهرمان خندق و خيبر بود. هيزم آورديم. آتش
[١] - نهج البلاغه، خطبه ٧٢
[٢] - انجيل لوقا، شماره ٢٢
[٣] - نهج البلاغه، نامه ٢٨