خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١١٧
باور مىكردى، بعد مىشد آيا هيچ جور جوابت را داد؟
تو اگر نه با لب، با چشم حتماً مىپرسيدى چطور مىشود عاشق تيغى بود كه براى بريدن دستت بالا رفته است؟ و من چه بى جواب بودم آن شب و چه عاشق!
و امشب بين تصوير دو مرد چه سرگردانم:
مجسمه در دستهاى مسيح تو بود؛ مجسمهى كبوترى گلى. در او دميد.
كبوتر جان گرفت. پرواز كرد.[١] همه ايمان آوردند. درست همان طور كه يك معجزه بايد باشد. پرواز دادن يك مجسمه! آه! چقدر آدم دلش مىخواهد به اين پيامبر ايمان بياورد.
همام آمد. آدم گلى. گفت: «حرف!» گفت: «تشنهام.» مسيح من گفت: «برو خوب باش! خدا با خوبان است.» همام گفت: «نه! بيش از اين! من تشنهام، خوبان كى اند؟ چطورند؟»
مسيح من مىتوانست بگويد: «مؤمن اند، نماز مىخوانند، روزه، صدقه، خمس ...» مثل همهى آن چه پيغمبران تاريخ گفتهاند؛ ولى نگفت. او كه مثل همه نبود.
گفت: «دنيا آنها را مىخواهد، نمىخواهندش! اسيرشان مىكند، جانشان را مىدهند تا آزاد شوند.»[٢]
گفت: «اگر اجلى كه خدا خواسته نبود، لحظهاى جانشان در كالبد نمىماند؛ پَر مىكشيد.»
گفت: «خوف مانند چوبى كه مىتراشند آنها را مىتراشد مردم مىبينندشان. مىگويند آنها بيمارند و آنها بيمار نيستند. مىگويند
[١] - سورهى مائده( ٥): آيهى ١١٠.« وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراًبِإِذْنِي»
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٩٣