در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٨٣ - ب روش تاريخى
و از اسم و نسب و محلّ زندگى و تاريخ خروج از بغداد و چيزهاى ديگر سؤال كرد و رفت.
آن شب را در خزانه ماندم و نماز صبح را خواندم و همراه عدّهاى از مردم از شهر خارج شدم. آنان مقدارى مرا بدرقه كردند و سپس بازگشتند. من به تنهايى حركت كردم تا به جايى رسيدم كه عدّهاى از مردم جمع شده بودند. وقتى كه مرا ديدند و از اسم و نسب من آگاه شدند، لباسهايم را در آوردند، تكّه تكّه كردند و به عنوان تبرّك برداشتند. نماينده خليفه طى نامهاى، دربار و خليفه را از جريان آگاه كرده بود. وزير سعيد، رضىالدين را فرا خواند تا صحّت و سقم خبر را بررسى كند.
او از رفقاى من و ميزبان من قبل از خروج به سوى سامرّا بود. وقتىكه رضىالدين و همراهانش مرا ديدند، از اسب پياده شدند و من جاى زخم را به او و همراهان نشان دادم. رضىالدين، مدّتى بيهوش شد، سپس دست مرا گرفت و در حالى كه گريه مىكرد بر وزير وارد شد و گفت: اين برادرم و نزديكترين فرد به من مىباشد.
وزير، از جريان سوال كرد و دستور داد كه پزشكان معالج حاضر شوند. از آنان پرسيد كه چه وقت مريضى او را معاينه كرديد؟
گفتند: ده روز پيش.
وزير، جاى زخم را به آنان نشان داد كه در آن هيچ اثرى از دُمل بزرگ نبود. پزشكان فرنگى گفتند: اين معجزه مسيح (عليهم السلام) است.