آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٩ - ذلّت عبداللَّه بن ابَی
چنین کنی، تو آنقدر ذلیلی که خودت هم نمیدانی:«وَ لکنَّ الْمُنافِقینَ لایعْلَمونَ ».
عبداللَّه بن ابی هنوز به مدینه نرسیده بود که خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد. اینطور اشخاص که منافق و ترسو هستند وقتی که در میان رفقای خودشان هستند رجز میخوانند ولی در جمع بکلی شکل دیگری به خود میگیرند.
وقتی که آمد خدمت پیغمبر، قسمهای غِلاظ و شِدادی خورد که اصلًا من این حرفها را نگفتهام و اینها را به من دروغ بستهاند. این اولین ذلتش بود. بعد هم پسرش آمد خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و عرض کرد: یا رسولاللَّه همه میدانند که در میان انصار، جوانی نسبت به پدر و مادرش خوشرفتارتر از من نیست. من پدرم را به عنوان یک پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است. اگر حق پدرم کشته شدن است فرمان بده تا خودم او را بکشم. فرمود: نه. با اینکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله او را نهی کرد، آمد کناردروازه مدینه ایستاد. هر کس میآمد، میدید که او دارد قدم میزند و شمشیرش هم دستش است. پدرش از دور پیدا شد. جلوی او را گرفت و گفت حق ورود به مدینه را نداری. تا پیغمبر اجازه ندهد من نمیگذارم وارد مدینه شوی. این آدمی که اینچنین لاف میزد که اگر به مدینه برگردم پیغمبر را از مدینه بیرون میکنم، کارش به جایی رسید که روز بعد (بیش از یک روز هم تا رسیدن به مدینه فاصله نشد) نزدیکترین افراد به او یعنی پسرش به او گفت من بدون اجازه پیامبر نمیگذارم وارد مدینه بشوی.
«یا أیهَا الَّذینَ امَنوا لاتُلْهِکمْ أَمْوالُکمْ وَ لا أَوْلادُکمْ عَنْ ذِکرِاللَّهِ وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْخاسِرونَ». گویی قرآن میخواهد اینطور نتیجه بگیرد که این کسانی که اینهمه باد و بروت میکنند و این حرفها را میزنند، غرورشان به مال و ثروتی است که دارند. فکر میکنند هر چه هست مال