آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦ - نفاق ابوسفیان
ابوسفیان، برادر معاویه و عموی یزید بن معاویه) والی شام شد، یعنی این که آمده بود با علی سازش کند و میخواست آن فتنه را بپا کند، بعد که دید از اینجا طرفی نمیبندد، رفت با آن طرف و موفق هم شد.
هسته خلافت اموی در همین وقت کاشته شد؛ یعنی از یک طرف عثمان که اموی بود بعد از عمر خلیفه شد، از طرف دیگر در زمان عمر یزید پسر ابوسفیان والی شام شد و شام (دمشق، سوریه فعلی) مرکز حکومت اینها شد و اینها هم مردم بسیار زیرک و مدبّری بودند. بعد از یزید که حکومت او دو سال بیشتر طول نکشید و مُرد برادرش معاویه باز به فرمان عمر بن الخطّاب جانشین او شد. معاویه هم از روز اول تمام کارش این بود که حکومت خودش را تحکیم کند. نطفه بنی امیه به این شکل بسته شد، یعنی اصل «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (از منافقین بترسید) به وسیله عمر اجرا نشد و اسلام از همان جا آن خنجری که از پشت نباید بخورد خورد.
پس منافقین آن طور که اینها گفتهاند منحصر نیست به گروهی از انصار یعنی اهل مدینه که بعد از هجرت پیدا شدند و قبل از وفات پیغمبر هم بکلی از بین رفتند،همین قدر که نزدیک وفات پیغمبر شد یک منافق در دنیای اسلام پیدا نمیشد! این طور نیست. اولا در میان کسانی که با پیغمبر از مکه به مدینه آمدند نمیشود نفی کرد که منافقینی بودند یعنی کسانی که به طمع آمده باشند. بعلاوه بعد از فتح مکه، باز گروه دیگری از منافقین که ابوسفیان در رأس آنها بود و عدهشان خیلی زیاد بود پیدا شدند. مسأله مهم این است که چطور است که این منافقین بعد از پیغمبر اکرم اسمشان به عنوان «منافق» دیگر برده نمیشود، آیا اینها معدوم شدند یا اینکه به یک شکلی توانستند منافع خودشان را حفظ و سازشی بکنند؟ که این داستان طولانی دارد.