درسهائي از نهج البلاغه - الخامنئي، السيد علي - الصفحة ١٥٤
است كه به انسانى اگر اهانت كنى از تو روى گردان مى شود ولى اگر نان ندادى چه بسا بعدا به سويت بيايد . كرامت و شرافت انسانى ( كه جنبه معنوى دارد ) برايش عزيزتر از هر چيزى است . و آن براى مبارزه بيش از هر چيزى انسان را بر مى انگيزد و تحريك مى كند .
٢ - بحث اين است كه در جامعه مومن , وضع به اين صورت است كه با رفتن يك حكومت مستكبر , مستكبرين ديگر , جاى آنان را نمى گيرند . در جامعه جاهلى مردم بر دو گونه اند : ١ - مستكبر ٢ - مستضعف .
اما در جامعه خدايى مردم يك گونه اند , نه مستضعف و نه مستكبر . بنابراين ما فقط با استكبار مبارزه نمى كنيم بلكه با استضعاف نيز سر ستيز داريم . اين دو در جامعه لازم و ملزوم يكديگرند . وقتى در جامعه اى استضعاف باشد استكبار هم است و وقتى استكبار باشد استضعاف هم هست . اسلام مى آيد تا نه مستكبرى بماند و نه مستضعفى .
چرا كه وقتى فرعون ( يا فراعنه ) با بعثت موسى ( و انبياء ) از بين مى رفتند , گروه ديگرى نمى آمدند ( از مستكبرين ) حكومت را بدست گيرند , مومنين خود حاكم مى شدند . اين مردم و جامعه اند كه خود حكومت را بدست مى گيرند و اين چيزى است كه در حكومت انبياء نيز هست .
دوران خاتم الانبياء ( ص ) ( واقعا ) و خلفاى راشدين ( نسبتا ) يك حكومت واقعى بود . مردم واقعا اختيار دار كار خويش بودند و هر چه از زمان پيامبر دورتر مى شويم اين وضع نابسامانتر مى شود يعنى دخالت مردم بتدريج كمتر مى شود . در زمان خود پيامبر مردم