سلفى گرى در آيينه تاريخ - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٣٣
مردم در برابر اين واقعيت زشت و رسوا دو گروه شده بودند: گروهى بر اين عقيده شدند كه مى بايست به كاروان تمدّن غرب پيوست و از باقيمانده قيدها و ضوابط و حتى از افكار اسلامى رهايى جست; و گروهى براين باور بودند كه مى بايست با بازگرداندن مردم به دامن اسلام ناب و پيراسته از همه خرافه ها، بدعتها و توهّمات و نيز با رهايى بخشيدن اسلام از انزوايى كه بسيارى از شيوخ الأزهر به آن تحميل كرده بودند و سرانجام با پيوند دادن اين دين به كاروان پرشتاب زندگى نوين و جستن راههايى براى همزيستى ميان آن و تمدن تازه وارد، اوضاع مسلمانان را اصلاح كرد.
شيخ محمد عبده و سيدجمال الدين اسدآبادى افغانى پيشگامان گروه اخير به شمار مى رفتند و با جديت و راستى پرچم اين اصلاح طلبى را بر دوش مى كشيدند.[١]
با توجه به اين كه مى بايست حركت اصلاح طلبى داراى نشانى روشن در ميان محافل باشد كه حقيقت و معناى اين حركت را بخوبى بيان كند و بتواند مردم را از اين طريق به خود جلب كند و پيرامون خويش گردآورد، سردمداران اين حركت نشانى براى خويش برگزيدند. اين نشان چيزى جز «سلفيه» نبود; بدان معنا كه
[١] ر.ك: د. محمد محمدحسين، الاتجاهات الوطنيه في الادب المعاصر، ج ١، ص ٣٠٠ و پس از آن.