پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٧ - ٤- داستان عثمان بن مظعون
عتبه گفت: «مردى در ميان ما ظهور كرده كه مىگويد:" رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم!" عقل ما را ناچيز مىداند، به خدايان و بتهاى ما بد مىگويد، اجتماع ما را پراكنده و جوانان ما را فاسد نموده است».
اسعد پرسيد: «او از كدام خانواده است؟»، گفت: «فرزند عبدالله، و فرزند زاده عبدالمطلب است و اتفاقاً از خانواده شريفى است».
در اينجا اسعد و ذكوان در فكر فرو رفتند، و به خاطرشان آمد كه از يهود مدينه شنيده بودند كه به همين زودى پيامبرى در مكه ظهور خواهد كرد، و به مدينه هجرت خواهد نمود؛ اسعد پيش خود گفت؛ نكند اين همان كسى باشد كه يهود از او خبر مىدادند.
سپس رو به عتبه كرد و پرسيد: «او الآن كجا است؟» گفت: «او و پيروانش هم اكنون در درهاى از كوه، محاصره شدهاند و تنها در موسم حج و عمره ماه رجب، مىتوانند در مسجد الحرام و در ميان جمعيت به راحتى ظاهر شوند، او الآن به مسجد الحرام آمده، اما اگر مىخواهى به آنجا بروى، به سخنان او گوش فرا مده، و حتى يك كلمه با او حرف نزن، كه او ساحر غريبى است (و اين در ايامى بود كه مسلمانان در شعب ابيطالب در محاصره بودند)».
اسعد به عتبه گفت: «من چارهاى ندارم مُحرِم شدهام و بايد طواف خانه كعبه كنم، او هم كه در آنجا نشسته است، تو به من مىگويى من به او نزديك نشوم، پس چه كنم؟» عتبه گفت: «مقدارى پنبه در گوشهاى خود قرار ده، تا سخنان او را نشنوى!» اسعد وارد مسجد الحرام شد در حالى كه هر دو گوش خود را با پنبه سخت بسته بود و مشغول طواف خانه كعبه شد، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى