پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٩ - ٥ ماجراى حضرت داود عليه السلام و همسر اوريا
كه داوود راخبر داده گفتند كه اورياه به خانهاش فرود نيامده، داوود به اورياه گفت: كه آيا از سفر نيامدهاى چرا به خانه ات فرود نيامدى؟ و اورياه به داوود عرض كرد كه: صندوق و اسرائيل و يهوداه در سايبانها ساكناند و آقايم يوآب و بندگان آقايم به روى صحرا خيمه نشستهاند و من آيا مىشود كه به جهت خوردن و نوشيدن و خوابيدن با زن خود به خانه بروم، به حيات تو و حيات جانت (سوگند) اين كار را نخواهم كرد ...
و واقع شد كه داوود صبح دم؛ مكتوبى به يوآب نوشته به دست اورياه فرستاد، و در مكتوب بدين مضمون نوشت كه اورياه را در مقابل روى جنگ شديدى بگذاريد و از عقبش پس برويد تا كه زده شد بميرد (كشته شود) و چنين شد بعد از آنى كه يوآب شهر را ملاحظه كرده بود اورياه را در مكانى كه مىدانست مردمان دلير در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بيرون آمده با يواب جنگيدند و بعضى از قوم بندگان داوود افتادند و اورياه حتّى نيز مرد ... زن اورياه شنيد كه شوهرش اورياه مرده است و به خصوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزيه، داوود فرستاد او را به خانهاش آورد كه او زنش شد! ... اما كارى كه داوود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!» [١]
خلاصه داستان تا اينجا چنين مىشود كه داود به هنگامى كه در اورشليم بود روزى به پشت بام قصر مىرود و چشمش به خانه مجاور مىافتد؛ زنى را برهنه در حال شستشو مىبيند. عشق او در دلش جاى مىگيرد و به هر وسيلهاى بود او را به خانه خود مىآورد و با او همبستر مىگردد و او از داوود حامله مىشود!
[١]. به نقل از كتاب دوم اشموئيل، فصل ١١، جملههاى ٢- ٢٧.