پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٨ - ٤- داستان عثمان بن مظعون
از بنى هاشم در حجر اسماعيل در كنار خانه كعبه نشسته بودند، او نگاهى به پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت و به سرعت گذشت.
در دور دوم طواف با خود گفت: «هيچ كس احمقتر از من نيست، آيا مىشود يك چنين داستان مهمى در مكه بر سر زبانها باشد و من از آن خبر نگيرم، و قوم خود را در جريان نگذارم!» دست كرد و پنبهها را از گوش بيرون آورد و دور افكند، و در جلو پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار گرفت و پرسيد: تو ما را به چه چيز دعوت مىكنى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله به آرامى فرمود: «به شهادت بر يگانگى خدا و اينكه من فرستاده او هستم، و نيز شما را به اين كارها دعوت مىكنم ...» سپس آيات ١٥١ تا ١٥٣ سوره انعام قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ... تا آخر آيات كه مجموعهاى است از معارف عالى اسلامى و دستورات اجتماعى و مسائل اخلاقى- كه مجموعاً ده دستور است- را براى او تلاوت فرمود. هنگامى كه اسعد اين آيات روح پرور را كه با فطرتش آشنا بود، شنيد به كلى منقلب شد و فرياد زد: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انَّ محمّداً رسول اللّه».
سپس افزود: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. من اهل يثرب و از طايفه خزرج هستم، روابط ما با برادرانمان از طايفه اوس بر اثر جنگهاى طولانى به كلى از هم گسسته، و شايد خداوند به كمك تو آن پيوند گسسته را بر قرار سازد.
ما وصف تو را از طايفه يهود مدينه شنيده بوديم كه از ظهور تو بشارتها مىدادند، و اميدواريم كه شهر ما هجرتگاه تو گردد، زيرا يهود از كتب آسمانى خود چنين به ما خبر دادهاند؛ من براى بستن پيمان جنگى بر ضد دشمنان آمده