در پرتو ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٤ - صبر ٢٥ ساله، چرا؟
نيز در قضيه خلافت از جانم نترسيدم. وقتى ديدم خلافت به دست كسان ديگرى افتاده، از ترس جانم نبود كه اقدام جدى نكردم و شمشير نكشيدم، بلكه از گمراهى مردم ترسيدم. خوفم از اين بود كه بگويند، معلوم مىشود حقى در كار نيست و هر كدام از اينها فقط به دنبال ملك و سلطنت خودشان هستند. از اين ترسيدم كه مردم تصور كنند جنگ فقط جنگ قدرت است و حقيقتى در كار نيست؛ اگر اينها به جان هم افتاده اند، براى اين است كه هر كدام مىخواهد خود رئيس بشود. از ترس اين كه مبادا اين مسأله باعث گمراهى مردم شود و دين حقيقت خودش را از دست بدهد، من سكوت كردم و كوتاه آمدم؛ نه اين كه از ترس جانم سكوت كرده باشم.
آن حضرت در جايى ديگر درباره همين مسأله مىفرمايد: أَمّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذلِكَ كَراهِيَّةَ الْمَوْتِ فَوَاللّهِ ما أُبالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ؛ مىگوييد، آيا اين همه كنار كشيدن و مماشات و خوددارى كردن از جنگ و گرفتن حق، به اين دليل است كه از مرگ كراهت دارد و مىترسد كه كشته شود؟ به خدا قسم، على(عليه السلام) باك ندارد كه او به طرف مرگ برود و يا مرگ به سراغ على(عليه السلام) بيايد! براى من فرقى نمىكند كه من سراغ مرگ بروم و مرگ را در آغوش بگيرم، يا مرگ به سراغ من بيايد. آن گاه آيا چنين كسى از ترس مرگ از انجام وظيفه اش خوددارى مىكند؟! حرف ديگرى نيز داشتيد: وَ اَمّا قَولُكُمْ شَكّاً فى اَهْلِ الشّامِ؛ مىگوييد، مگر در نبرد با مردم شام و معاويه ترديد دارى؟ زودتر لشكركشى كن، به شام و صفين برو و كار معاويه را تمام كن. حضرت در پاسخ مىفرمايد، اگر من در اين كار تأنى دارم و زود اقدام نمىكنم و به مكاتبه و بحث مىپردازم، بدان سبب نيست كه در جنگ با آنها شك دارم. درست است كه من حق دارم با كسانى كه بر حكومت