در پرتو ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٨ - صبر ٢٥ ساله، چرا؟
علنى كارهاى ضد اسلامى انجام مىدهند، مىگويند: «با دهان روزه غيبت اينها را نكنيد! وزير كابينه اسلامى هستند، مواظب باشيد غيبت نشود!»
اين مقدسها در جنگ صفين دور على را گرفتند و آن قدر فشار آوردند كه نزديك بود حضرت على(عليه السلام) كشته شود. از اين رو حضرت براى مالك اشتر پيغام فرستاد كه اگر مىخواهى على(عليه السلام) را زنده ببينى، برگرد! آنها مىگفتند ما با قرآن نمىجنگيم؛ لشكر شام قرآن بالا بردهاند و حاضر شدهاند به حكم قرآن تن دهند، تو نيز حكم قرآن را قبول كن. على(عليه السلام) فرمود: اَنَا اْلقُرآنُ النّاطق؛ قرآن ناطق و مفسر قرآن منم و آنچه بر سر نيزه است جز كاغذ و مركّب چيزى نيست. گفتند: ما اين حرفها را نمىفهميم، هر چه قرآن بگويد قبول داريم. بدين ترتيب حضرت على(عليه السلام) مجبور شد حكميت را بپذيرد.
پس از قبول حكميت، نوبت به تعيين شخص حَكَم رسيد. همان مقدسها اصرار داشتند كه حَكَم بايد ابوموسى اشعرى باشد و هر چه اميرالمؤمنين(عليه السلام) اصرار كرد كه ابن عباس باشد، زير بار نرفتند!
اما بعد از حكميت، همان كسانى كه به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فشار آوردند كه بايد حكميت را قبول كنى، گفتند تو اشتباه كردى و با قبول حكميت كافر شدى! بايد از اين كار خود توبه كنى و دوباره با معاويه وارد جنگ شوى! حضرت فرمود: شما فشار آورديد و مرا به اين كار وادار كرديد؛ اكنون من قول دادهام و عهد و پيمان بسته ام، براى يك حاكم اسلامى زيبنده نيست كه به پيمانش عمل نكند. اگر رعايت عهد و پيمان نشود، در جامعه سنگ روى سنگ بند نخواهد شد. گفتند: اگر حرف ما را نپذيرى و توبه نكنى معلوم مىشود كافر شده اى!