در پرتو ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٨٠ - صبر ٢٥ ساله، چرا؟
و سپاه و به اميد چه كسى بجنگم؟ اُريدُ اَنْ اُداوى بِكُمْ وَ اَنتُمْ دائى؛ من مىخواهم شما را وسيله درمان قرار دهم و به كمك شما درد جامعه را ـ كه وجود يك حاكم ظالم غير اسلامى است ـ علاج كنم، اما شما خود، درد من شده ايد! وقتى خود دارو درد بشود، ديگر با چه دارويى مىشود آن را معالجه كرد؟! كَناقِشِ الشَّوْكَةِ بِالشَّوْكَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ اَنَّ ضَلْعَها مَعَها؛١ مثل كسى كه خار در پوستش رفته باشد و بخواهد آن خار را با خارى ديگر در بياورد، در حالى كه مىداند ميل خار با خار است! من مىخواهم دردى را با كسانى معالجه كنم كه خودشان دردند! از اين رو بايد خون دل بخورم و اين حكميت را بپذيرم.
اينها گوشهاى از فرمايشات اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود درباره اين كه چرا آن حضرت گاهى به جنگ روى آورده و گاهى نيز دست از جنگ شسته و راه سكوت يا صلح را در پيش گرفته است. خوددارى آن حضرت از جنگ در دو مرحله بود؛ يكى در زمان سه خليفه اول و قبل از بيعت مردم با آن حضرت، و ديگرى پس از قبول حكميت در جنگ صفين. كسانى مىپنداشتند كه آن حضرت از ترس جانش سكوت مىكند، و برخى نيز مىگفتند چون شك دارد و به وظيفه اش يقين ندارد، به جنگ اقدام نمىكند. حضرت در پاسخ دسته اول فرمودند؛ من كسى نيستم كه از مرگ بترسم؛ و در پاسخ گروه دوم نيز فرمودند، من كسى هستم كه حقيقت حق را به من نشان داده اند، آن گاه چگونه در حقيقت شك مىكنم؟!
در مورد ٢٥ سال صبر و مداراى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمان سه خليفه اول،
[١] ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه ١٢٠.