الأخبار الطوال ( فارسي ) - الدِّينَوري، أبو حنيفة - الصفحة ٣٧٢ - پايان كار عبد الملك بن مروان
نامش را در اين نامه نوشتهام بيعت كنند و هر كس از بيعت خوددارى كرد گردنش را بزن . [ ٤١٢ ] او چنان كرد و چون ايشان در مسجد جمع شدند فرمان سليمان را بايشان ابلاغ كرد ، گفتند به ما بگو آن شخص كيست ؟ تا با آگهى و بصيرت با او بيعت كنيم ، گفت به خدا سوگند نمىدانم كيست و به من دستور داده است هر كس خوددارى كند او را بكشم .
رجاء بن حيوه گويد ، پيش سليمان رفتم و اصرار كردم و گفتم اى امير مؤمنان اين فرمان را بنام چه كسى نوشته اى و ما را به بيعت با چه كسى دستور داده اى ؟ گفت دو برادرم يزيد و هشام هنوز بان پايه نرسيدهاند كه بر كار مردم گماشته شوند ، خلافت را براى مرد نيكوكار عمر بن عبد العزيز قرار دادم و چون او درگذشت حكومت به ايشان خواهد رسيد . رجاء بن حيوه بيرون آمد و اين موضوع را باطلاع يزيد و هشام رساند كه راضى و تسليم شدند و بيعت كردند و پس از ايشان همگان بيعت كردند .
در آن هنگام بزرگتر پسر سليمان محمد بود كه دوازده سال داشت و سليمان در حالى كه جان مىداد چنين مىگفت .
« همانا پسران من كودكانى هستند كه در تابستان متولد شدهاند رستگار كسى است كه فرزندان متولد بهار داشته باشد » . [ ٤١٤ ] از كلبى نقل شده كه مىگفته است [ ٤١٥ ] ، سليمان بن عبد الملك مرا احضار كرد ، سخت ترسيدم و نفسم بند آمد و چون پيش او رفتم به خلافت بر او سلام دادم ، پاسخ داد و اشاره كرد بنشينم ، نشستم نخست سكوت كرد تا ترس من فروريخت و سپس گفت .
٤١٣ - طبرى و ابن عبد ربه مىگويند ، سليمان با مشورت و رايزنى رجاء بن حيوه ، عمر بن عبد العزيز را به حكومت پس از خود گماشت ، ر . كبه ، ترجمه طبرى بقلم آقاى ابو القاسم پاينده صفحه ٣٩٤٧ و عقد الفريد ، ج ٤ ص ٤٣١ چاپ مصر ١٩٦٧ . ( م ) ٤١٤ - مقدسى در البدء و التاريخ ج ٦ ص ٤٥ چاپ ١٩١٩ پاريس بيت ديگرى را هم آورده است « پسرانم كودكان خردسالند كسى رستگار است كه پسران بزرگ داشته باشد » . ( م ) ٤١٥ - ظاهرا نمىتواند « هشام بن محمد بن سائب » كلبى درگذشته ٢٠٤ هجرى باشد كه از بزرگان شيعه و داراى تاليفات ارزنده است ، ر . ك ، زركلى ، الاعلام ج ٩ ص ٨٧ . ( م )