الأخبار الطوال ( فارسي ) - الدِّينَوري، أبو حنيفة - الصفحة ٣٤٧ - دعوت براى خلافت خاندان على عليه السلام از طرف مختار
شروع به گردن زدن آنان كرد چون نوبت كشتن سراقه بارقى [ ٣٨٠ ] رسيد برخاست و چنين سرود :
« چه كسى به مختار مىگويد كه ما جنبشى كرديم و قيام ما بزيان ما تمام شد ، راست است كه خروج كرديم ولى مشرك نشديم و قيام ما موجب مرگ و بدبختى شد » .
و به مختار گفت اى امير اگر شما با ما جنگ مىكرديد هرگز طمع پيروزى بر ما نداشتيد ، مختار گفت پس چه كسى با شما جنگ كرده است ؟
سراقه گفت مردانى سپيده چهره بر اسبهاى سپيد ، مختار گفت واى بر تو ايشان فرشتگان بودهاند ، اكنون كه تو فرشتگان را ديده اى ترا بانان بخشيدم و او را آزاد كرد و او به بصره گريخت و اين ابيات را سرود :
« به مختار بگو كه من اسبهاى سپيد را برنگهاى سرخ و سياه ديدم ، چشمان من چيزى را ديد كه تو نديدى و ما هر دو به سخنان ياوه آگاهيم ، من از شما و از كشتگان شما و از آيين شما تا هنگام مرگ بيزارم » .
اسماء بن خارجه فزارى كه پيرمرد و سالار مردم كوفه بود از بيم جان از مختار گريخت و همراه تنى چند از افراد خانواده و دوستان خود كنار آبى از قبيله بنى اسد بنام ذروه رفت و همانجا ماند .
عمرو بن حجاج هم كه از سران قاتلان امام حسين ( ع ) بود به قصد بصره گريخت ولى از سرزنش بصريها ترسيد و كنار آبى بنام سراف [ ٣٨١ ] رفت ، مردم آنجا باو گفتند ما از مختار در امان نيستيم از پيش ما برو ، او حركت كرد و رفت ، آنان يك ديگر را سرزنش كردند و گفتند كار بدى كرديم و گروهى از ايشان سوار شدند و به تعقيب او رفتند كه او را برگردانند ، عمرو بن حجاج همينكه آنان را از دور ديد پنداشت لشكريان مختارند كه به تعقيب او آمدهاند و در شدت گرماى تابستان در منطقه اى بنام بييضة كه ميان سرزمينهاى قبايل كلب و طى بود به صحراى شنزارى رفت و در گرماى نيمروزى خود و همراهانش از تشنگى مردند .
٣٨٠ - براى اطلاع بيشتر از شرح حال اين شاعر اموى كه جرير را هم هجو كرده است ، ر . ك ، آمدى ، المؤتلف و المختلف ص ١٣٤ چاپ كرنكو ، مصر ١٣٥٤ ق . م ٣٨١ - سراف : در معجم البلدان نام آن نيامده است ، در تقويم البلدان و برخى ديگر از كتب جغرافيا نيز نيامده است . ( م ) .