الأخبار الطوال ( فارسي ) - الدِّينَوري، أبو حنيفة - الصفحة ٣٠٧ - سرانجام امام حسين ( ع )
سپس باين بيت تمثل جست :
« سرهاى مردانى را كه بر ما عزيز بودند شكافتيم و آنان نافرمان بردارتر و ستمكارتر بودند » .
سپس فرمان داد زنان و فرزندان را به حرمسراى او ببرند و هر گاه يزيد غذا مىخورد على بن حسين ( ع ) و برادرش عمر را [ ٣٣٠ ] فرامىخواند و همراه او غذا مىخوردند روزى به عمر گفت آيا حاضرى با اين پسرم خالد كشتى بگيرى ؟ و خالد هم سن و سال او بود ، عمر گفت بهتر است شمشيرى به من بدهى و شمشيرى باو تا با او جنگ كنم و تو بنگرى كه كداميك از ما پايدارتريم ، يزيد او را در آغوش گرفت و اين مثل را گفت :
« خوى و عادتى است كه از اخزم آنرا مىشناسم و مگر مار چيزى جز مار مىزايد » [ ٣٣١ ] آنگاه دستور داد آنان را به بهترين وجهى مجهز كنند و به على بن حسين ( ع ) گفت همراه اين بانوان و كسان خود حركت كن و ايشان را به مدينه ببر .
مردى را هم همراه سى سوار با آنان روانه كرد و دستور داد پيشاپيش ايشان حركت كند و دورتر از ايشان فرود آيد تا آنان را به مدينه برساند . گويند ، عبيد الله بن حر از اينكه دعوت امام حسين ( ع ) را در محل قصر مقاتل براى همراهى و يارى دادن نپذيرفته بود سخت پشيمان شد و چند شعر باين مضمون سرود :
« چه اندوهى كه تا زنده باشم در گلو و سينهام جاىگزين است .
هنگامى كه حسين ( ع ) از من بر دشمنان و ستمگران يارى مىطلبيد .
فراموش نمىكنم بامدادى را با اندوه مىگفت آيا مرا رها مىكنى و تصميم دارى بروى ؟
اگر آه و اندوه دل شخص زنده اى را مىشكافت هر آينه دل من تا كنون شكافته شده بود . »
٣٣٠ - بزرگان علماى شيعى چون شيخ مفيد و شيخ طبرسى و مجلسى ، ميان پسران حضرت امام حسين ( ع ) از عمر نام نبردهاند ، چنين بنظر ميرسد كه اين داستان ساخته و پرداخته طرفداران بنى اميه است . ( م ) ٣٣١ - أخزم نام مردى است كه نسبت به پدرش بدرفتار بود مرد و پسرانى باقى گذاشت كه پدر بزرگ خود را مىزدند و او چنين مىگفت براى اطلاع بيشتر ، ر . ك ، ميدانى ، مجمع الامثال شماره ١٩٣٣ . ( م )