با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٠ - ٤ - حزب اموى
نزد عمر سخنى از معاويه به ميان آمد، گفت: «جوان و آقازاده قريش را وانهيد! او از كسانى است كه در حالت خشم مىخندد و در او تأثير نتوان گذاشت، مگر در حالت خشنودى و او آنچه را كه بايد از روى سرش بردارد، از زير گامهايش برمىدارد.» [١] عمر اين سخن را درباره كسى مىگويد كه خدا و پيامبر، او و پدر و پسرش را لعنت كردهاند.
معاويه در برابر عمر فروتنى و چاپلوسى مىكرد و هرگاه در موضوعى از خشنودى او فراتر مىرفت با زبان لابه و افتادگى، خطاب به او مىگفت: «يا اميرالمؤمنين، مرا بياموز تا فرمان ببرم [٢] او در اين زمينه نقشى را بازى كرد كه پدرش، ابوسفيان- نظريهپرداز حزب اموى- براى او ترسيم كرد و طى وصيتى خطاب به او گفت: پسرم، گروه مهاجران از ما پيشى گرفتند و ما عقب مانديم در نتيجه آنها آقا و پيشواى ما گرديدند و ما فرمانبردار شديم و هرگاه كار بزرگى به تو سپردند از آن سر متاب كه گام در ميدان مسابقه نهادهاى؛ پس با رقيبان رقابت كن و هرگاه به آن دست يافتى براى فرزندانت به ارث بگذار. [٣]
امويان ترديدى در اعتراف به اين حقيقت كه از نسل ابوبكر و عمر هستند و آنان امتداد حزب سلطه هستند ندارند، بلكه آنان با كسانى كه زشتىهايشان را برايشان عيب مىگيرند، مناقشه مىكنند و مىگويند: دو فرد نخستين (ابوبكر و عمر) اگر خوبى كردهاند از آنان پيروى كردهايم و چنانچه تباهى كردهاند، به مذمت و عيبجويى سزاوارترند.
معاويه در نامه، جوابيهاى به محمد بن ابىبكر مىنويسد: ما و پدرت در روزگار پيامبرمان صلى الله عليه و آله و سلم باهم بوديم. و نگاهداشت حق پسر ابوطالب را بر خود لازم و فضيلت او را بر خود آشكار مىديديم. پس از آن كه خداوند آنچه را نزدش بود براى پيامبرش برگزيد و آنچه را كه به او وعده داده بود به كمال رساند و دعوت او را نمودار و دليل و حجتش را آشكار ساخت، او را نزد خويش برد. آن گاه پدر تو و فاروق او [عمر] نخستين كسانى بودند كه حق او را ربودند و با او به مخالفت برخاستند و هر دو بر اين امر
[١] البدايه والنهايه، ج ٨، ص ١٣٣.
[٢] همان.
[٣] همان، ص ١١٦.