با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٦ - روايت چهارم
مروان گفت: اين كسى است كه به پدر و مادرش گفت: «اف بر شما آيا به من وعده مىدهيد كه از گورم برخيزانند.»
گويد: چون عايشه اين را شنيد گفت: اين حرف را پسر صدّيق مىگويد؟ مرا بپوشانيد.
چون او را پوشاندند، گفت: اى مروان به خدا سوگند. دروغ گفتى. اين مردى است كه نسب او شناخته شده است.
گويد: مروان اين را براى معاويه نوشت و او به راه افتاد، چون به مدينه نزديك شد مردم به استقبالش رفتند، در حالى كه عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير، حسين بن على و عبدالرحمن بن ابىبكر- رضوان الله عليهم- در ميانشان بودند.
معاويه رو به عبدالرحمن بن ابوبكر كرد و او را دشنام داد و گفت: خوش نيامدى!
حسين بن على عليه السلام كه داخل شد، معاويه گفت: خوش نيامدى، شترى قربانى كه خون رنگين او را خداوند مىريزد!
چون ابن زبير وارد شد، گفت: خوش نيامدى، اى سوسمارى كه آهسته در لانهات مىخزى و سرت را زير دمت مىگذارى!
چون عبدالله بن عمر درآمد گفت: خوش نيامدى؛ و او را دشنام داد. او گفت من سزاوار چنين سخنانى نيستم. گفت: هستى؛ و سزاوار بدتر از آنى!
گويد: پس از آن معاويه وارد مدينه شد و در آنجا ماند. اين چهار تن به عمره رفتند.
چون موسم حج فرا رسيد، معاويه عازم گزاردن حج شد.
آن چهار تن با يكديگر گفتند: شايد پشيمان شده باشد؛ و به استقبالش رفتند. گويد:
چون پسر عمر وارد شد معاويه گفت: اى پسر فاروق، خوش آمدى، براى ابوعبدالرحمن مركبى بياوريد! و به پسر زبير گفت: اى پسر حوارى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خوش آمدى، برايش مركبى بياوريد؛ و به حسين گفت: اى پسر رسول خدا، خوش آمدى، برايش مركبى بياوريد!
معاويه پيوسته در مقابل چشم مردم با آنان مهربانى مىكرد و اجازه و شفاعتشان را نيكو مىداشت.
گويد: آنگاه در پى آنان فرستاد؛ و آنان به يكديگر گفتند: چه كسى با او صحبت مىكند. رو به حسين كردند و او نپذيرفت. پس به پسر زبير گفتند: بيا و تو رئيس ما باش.