با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٠ - ٢ - محو كامل فضايل اهل بيت عليهم السلام و جعل عيب براى آن بزرگواران
در پايان پاسخ به معاويه گفت: «نه تو را امر مىكنم و نه باز مىدارم.» [١] عمر معاويه را به كسرى و قيصر تشبيه مىكرد و مىگفت: «در حالى كه معاويه را داريد، آيا سخن از كسرى و قيصر و زيركى آنان به ميان مىآوريد؟» [٢]
هنگامى كه معاويه از خبر دادن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره سرزمين پر از ستم آگاه شد، با ريشخند گفت: ما به [پادشاهى] آن سرزمين راضى هستيم. [٣]
او در حالى كه به مردم كوفه سركوفت مىزد، خطاب به آنان گفت: «اى مردم كوفه! آيا مىپنداريد كه من بر سر نماز و زكات و حج با شما جنگيدهام؟ من مىدانستم كه شما خود نماز مىگزاريد و زكات مىپردازيد و حج به جاى مىآوريد؛ جنگ من با شما به خاطر فرمان راندن بر شما و مالك الرقاب شما شدن بوده است. [٤] او مىگفت: من نخستين پادشاهم.» [٥]؛ و به اين ترتيب دولت اسلامى به سرزمينى پر از ستم تبديل شد كه ستمكاران يكى پس از ديگرى آن را به ارث مىبردند.
٢- محو كامل فضايل اهل بيت عليهم السلام و جعل عيب براى آن بزرگواران
معاويه به حصار آهنينى كه در روزگار ابوبكر و عمر، پيرامون سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كشيده شد بسنده نكرد، بلكه پس از صلح و هنگامى كه سراسر جهان اسلام به فرمان وى درآمد، پرده از هدف كشيده شدن اين حصار برداشت و با صدور بخشنامهاى خطاب به كارگزارانش چنين نوشت: «هر كس از فضايل ابوتراب و خاندانش چيزى نقل كند از او بيزارم.» [٦] در پى آن خطيبان همه مناطق على را بر منبر لعن مىكردند و از او بيزارى مىجستند و درباره آن حضرت و خاندانش بد مىگفتند. [٧]
او سنّت دشنام دادن به امام على عليه السلام را گسترش داد؛ و آن هنگامى بود كه شمارى از
[١] البدايه والنهايه، ج ٨، ص ١٣٣.
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٢٤٤.
[٣] محاسن الوسائل فى معرفة الاوائل، ص ٢٨٥.
[٤] صلح الحسن عليه السلام، ص ٢٨٠ به نقل از مدائنى.
[٥] البدايه والنهايه: ج ٨، ص ١٣٥.
[٦] شرح نهج البلاغه، ج ١١، ص ١٠.
[٧] همان.