با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٦ - منطق شهيد پيروز
معناى اين سخن اين است كه دليل پافشارى امام عليه السلام براى رفتن به كوفه، همانا پافشارى بنىعقيل بر گرفتن انتقام خون مسلم بود، وگرنه امام عليه السلام يا به جايى كه آمده بود باز مىگشت، يا مسيرش را تغيير مىداد و قضيه عاشورا هم پيش نمىآمد.
اما اين چيزى است كه نه ماهيت نهضت حسينى آن را بر مىتابد و نه با تاريخ مستند مطابقت دارد.
از چيزهايى كه دلالت دارد بر اين كه قضيه از ديدگاه امام، نجات اسلام بود- كه از خون مسلم و هر خون ديگرى مهمتر است-، سخن ايشان با مسلم است كه هنگام فرستادنش به كوفه او را بشارت شهادت مىدهد و مىفرمايد: «من تو را به سوى كوفيان مىفرستم و اين نامه هايى است كه برايم فرستادهاند و خداوند هر طور كه دوست بدارد و خشنود باشد سرنوشت تو را رقم خواهد زد. اميدوارم كه من و تو در مرتبه شهيدان باشيم. پس به بركت و اميد خداوند حركت كن ...» [١]
دليل ديگر، سخن ايشان به فرزدق است كه چون پرسيد: در حالى كه كوفيان پسرعمويت، مسلم بن عقيل را كشتهاند چگونه به آنان اعتماد مىكنى؟ فرمود: خداوند مسلم را بيامرزد، او به سوى آرامش و آسايش خداوند رفت و در بهشت برين او جاى گرفت، او وظيفهاش را انجام داد و آنچه بر عهده ما مىباشد هنوز باقى است ...» [٢]
در چارچوب نكته توجّه به شخصيت مخاطب در شناخت مقصود نصوص وارده از اهل بيت عليهم السلام، شايسته است در اينجا يادآور شويم كه آن دو مرد اسدى كه داستان قتل مسلم را نقل كردند- كه در جاى خودش اين كتاب خواهد آمد- از كسانى نبودند كه آهنگ يارى امام عليه السلام و پيوستن به كاروان آن حضرت را داشته باشند.
درباره آنها تنها اين را مىتوان گفت كه آنچه آنان را وادار كرد تا از كار امام عليه السلام سر در بياورند آن طورى كه طبق همين نقل، خودشان نيز اعتراف كردند- دخالت بيجا بود. زيرا سرانجام هم آن حضرت را رها كردند و از او جدا گشتند.
[١] الفتوح، ج ٥، ص ٣١.
[٢] اللهوف، ص ٣٢.