با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣١ - ٤ - ١ - احتجاج امام با معاويه و بنىاميه
من در تو چيزى سراغ ندارم، جز اين كه خويشتن را باختى و دينات را تباه كردى، با رعيت خويش فريبكارى كردى و امانتداريت را رعايت نكردى [و از اين جهت رسوا شدى] و به گفتار نادانان و جاهلان گوش فرا دادى و افراد پارسا و با تقوا را به خاطر آنان خوار كردى. والسلام.
معاويه پس از خواندن نامه گفت: در وجودش كينهاى است كه من پى نمىبرم!
يزيد گفت: يا اميرالمؤمنين به وى پاسخى ده كه او را پيش خودش خرد كند؛ و از بدىهاى پدرش ياد كن.
راوى گويد: در همين حال عبدالله بن عمرو بن عاص وارد شد و معاويه به او گفت: آيا نديدهاى كه حسين چه نوشته است؟ گفت: چه نوشته است؟ گفت: پس نامه را بخوان.
[عبدالله پس از خواندن نامه] براى خوشايند معاويه گفت: چه چيز تو را مانع مىشود از اين كه چيزى بنويسى كه او را نزد خودش خرد كند؟
پس از آن عبدالله گفت: نظرم را چگونه ديدى يا اميرالمؤمنين؟ معاويه خنديد و گفت: يزيد هم مانند همين نظر تو را داده است! عبدالله گفت: نظر خوبى داده است.
معاويه گفت: هر دو خطا كرديد. آيا فكر مىكنيد كه اگر من به حق دنبال عيوب على باشم، چه توانم گفت، و براى كسى چون من خوب نيست كه به ناحق و بر چيزى كه مشهور نيست عيب بگيرد. آنگاه كه مردى را به چيزى كه براى مردم شناخته شده نيست بد بگويى، به او زيانى نمىرساند و مردم آن را به چيزى نمىگيرند و تكذيبش مىكنند.
براى حسين چه عيبى توانم گفت. به خدا سوگند من هيچ چيزى براى عيبجويى او نمىبينم. به نظرم رسيده است كه به او بنويسم و وعده و وعيدش بدهم ولى بعد مصلحت ديدم كه اين كار را نكنم و با او نستيزم [١]
هنگامى كه معاويه حجر بن عدى و يارانش را كشت، در همان سال حج گزارد و با حسين بن على عليه السلام ديدار كرد؛ و گفت: اى اباعبدالله، آيا شنيدى كه با حجر و ياران و پيروانش و شيعيان پدرت چه كرديم؟
[١] اختيار معرفة الرجال، ج ١، ص ٢٥٩ شماره ٩٩. ما به جاى واژههاى پيچيده رجال كشى، از واژههاى روشن متن بحار الانوار، ج ٤٤، ص ٢١٢- ٢١٤، شماره ٩ استفاده كرديم.