دانشنامه امام جواد علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٨٥ - طی الارض
طی الارض
علی بن خالد میگوید:
در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن که
ادعای پیامبری کرده است با بند آهنین به گوشهی زندان افکندند، من که
کنجکاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی دادم تا مرا
نزد او راه دهد. چون زندانی را دیدم و اندکی با او صحبت کردم دانستم که
مردی است در کمال فهم و فراست ذهن و کیاست.
پرسیدم: «تو کیستی و چه ادعایی داری؟»
گفت:
«من اهل شام هستم و سالها در مسجدی که محل سر مبارک حضرت سیدالشهداء
علیهالسلام بود به عبادت مشغول بودم، روزی رو به قبله نشسته بودم و به ذکر
حقتعالی مشغول بودم که ناگاه شخص جوانی پیش روی من پدید آمد و گفت: برخیز
برویم. پس برخاستم و همراه او راهی شدم، چون مقداری حرکت کردیم خود را در
مسجد کوفه دیدم.
گفت: این جا را میشناسی؟
گفتم: آری، مسجد کوفه است.
پس
او به نماز ایستاد و من هم بدو اقتدا کردم و چون از نماز فارغ شدیم از
مسجد خارج گشتیم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که خود را در مسجد النبی صلی
الله علیه و آله و سلم در مدینه دیدم، با هم به روضهی مبارکه وارد شدیم.
او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام کرد و من نیز سلام کردم. او
به نماز ایستاد و من نیز مشغول نماز شدم. پس از ادای نماز بیرون آمدیم، باز
چند قدمی نرفته، خود را در مکه مکرمه دیدم! فرمود: اینجا را میشناسی؟
گفتم:
آری، این جا مکه است. و به طواف مشغول شدیم، آنگاه از مکه بیرون آمدیم و
ناگاه خود را دوباره در مسجد رأس الحسین یعنی همان جای اول دیدم.
از
این حال در شگفت بودم تا آن که سال دیگر در همان اوقات، آن شخص آمد و دیگر
بار مرا برای زیارت اماکن متبرکه همراه برد و چون خواست از من جدا شود او
را قسم دادم و گفتم: تو را سوگند میدهم به حق آن کسی که چنین توانی به تو
داده است که خود را معرفی کنی.
فرمود: «من محمد بن علی بن موسی (حضرت جواد علیهالسلام) میباشم.»
روز
دیگر این جریان را با دوستان خود در جلسهای در میان گذاشتم ولی آنان این
خبر را افشا کرده و به وزیر معتصم (محمد بن عبدالملک زیات) اطلاع دادند. او
نیز مرا به جرم ادعای نبوت دستگیر کرد در حالی که چنین ادعایی ندارم و
حقیقت امر را برای او شرح دادم ولی او به استهزاء گفت: او را آزار کنید تا
یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه و آنگاه
دوباره به شام بازگردد.»
علی بن خالد میگوید:
در یکی از روزهای دیگر که به ملاقات زندانی رفتم نگهبانان را دیدم که مضطرب و پریشانند. گفتم: «چه شده است؟»
گفتند: «آن زندانی، دیشب غائب شده با آن که با غل و زنجیر بسته شده بود. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا به آسمان رفته است.»
من دانستم که او از انفاس قدسیهی حضرت جواد الائمه علیهالسلام آزادی یافته است. [١] .
(١) اصول کافی، ج ١، ص ٤٩٢ - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٣٨.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام محمد جواد؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ چاپ اول ١٣٨١.