ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٦٦ - بحث روايتى(رواياتى در ذيل آيه إن عدة الشهور عند الله و در مورد قانون نسيء)
آغاز خلقت آسمانها و زمين داشت برگشت ، اين است كه امروز (كه دين خدا مسلط گشته) زمانه به حالت اولش برگشت، چون احكام دين مطابق با فطرت و خلقت عالم است، و اگر دين خدا بر اعمال مردم حاكم شود در حقيقت مردم، آن وضعى را كه بر حسب نظام خلقت بايد داشته باشند، دارا خواهند شد. و از جمله احكام خدا حرمت چهار ماه حرام و لغويت قانون خود ساخته نسىء است كه در حقيقت زيادتى بر كفر مردم جاهليت بوده است.
و نيز در آن كتاب است كه ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از پسر عمر نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا ٦ در عقبه توقف نموده خطاب به مردم فرمود: نسىء از شيطان و زيادى بر كفر است كه يك مشت مردم كفر پيشه بوسيله آن گمراه شدند، يك سال، ماه حرام را حلال نموده و يك سال حرام مىشمردند. مثلا يك سال محرم را حرام، و سال ديگر صفر را حرام مىشمردند، و در عوض محرم را كه حرام بود حلال مىدانستند و اين است نسىء[١].
و نيز نوشته است: ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت: جنادة بن عوف كنانى همهساله در موسم حج به زيارت مىآمد، و چون به ابى ثمامه معروف بود، خودش فرياد مىزد آگاه باشيد كه ابى ثمامه نمىترسد و كسى از او خرده نمىگيرد، آگاه باشيد كه صفر اول (ماه محرم) حلال است.
داستان اين مرد چنين بوده كه: عدهاى از طوايف عرب، وقتى مىخواستند به بعضى از دشمنان خود حمله كنند از آنجايى كه در ماههاى حرام جنگ نمىكردند نزد او مىآمدند و مىگفتند: اين ماه را براى ما حلال كن ، و مقصودشان از اين ماه، ماه صفر بوده، او هم در آن سال ماه صفر را برايشان حلال مىكرد، و در سال ديگر آن را حرام مىنمود، و در سال سوم، محرم را حرام مىكرد تا عدد ماههايى را كه خدا حرام كرده تكميل كند[٢].
و نيز نوشته است كه: ابن منذر از قتاده روايت كرده كه در ذيل آيه(إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ ...) گفته است: عدهاى از اهل ضلالت بدعتى از خود درست كرده ماه صفر را بر ماههاى حرام افزودند، آن گاه سخنگوى ايشان در موسم حج برمىخاست و مىگفت: خدايان شما امسال ماه صفر را حرام كردهاند. و بهمين جهت بوده كه به محرم و صفر مىگفتهاند:
صفران- دو صفر .
و اولين كسانى كه قانون نسىء را بدعت نهادند سه نفر از بنى مالك از قبيله كنانه
[١] ( ١ و ٢) الدر المنثور ج ٣ ص ٢٣٦
[٢] ( ١ و ٢) الدر المنثور ج ٣ ص ٢٣٦