ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢٨٥ - رواياتى ديگر در مورد شان نزول آيه شريفه أ جعلتم سقاية الحاج
كرد[١].
[رواياتى ديگر در مورد شان نزول آيه شريفه:(أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ ...)]
و در تفسير قمى از پدرش از صفوان از ابن مسكان از ابى بصير از ابى جعفر (ع) روايت آمده كه فرمود: آيه شريفه در حق على و عباس و شيبه نازل شده، زيرا، عباس گفته بود: من از شما افضلم، چون سقايت حاج بدست من است. شيبه در جواب گفته بود: من افضلم، چون پردهدارى كعبه بدست من است. على (ع) گفته بود: من افضلم، براى اينكه من قبل از شما ايمان آورده و سپس مهاجرت كردم و در راه خدا جهاد نمودم. هر سه تن راضى شدند به اينكه حكميت نزد رسول خدا ٦ برند، لذا آيه نازل شد:(أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ) تا جمله(إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ)[٢].
مؤلف: نظير اين روايت را عياشى نيز از ابى بصير از امام صادق (ع) نقل كرده، و در آن عثمان بن ابى شيبه بجاى شيبه آمده[٣].
و در كافى از ابى على اشعرى از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از ابن مسكان از ابى بصير از امام باقر و يا امام صادق (ع) روايت كرده كه در تفسير آيه(أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ) فرموده است: اين آيه در حق حمزه، على، جعفر، عباس و شيبه نازل شده، زيرا نامبردگان به سقايت و به پردهدارى افتخار مىكردند، لذا خداى تعالى وحى فرستاد:(أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ). و على و حمزه و جعفر همان كسانى هستند كه به خدا و روز جزا ايمان آورده و در راه خدا جهاد كردند، و هرگز نزد خدا با ديگران يكسان نيستند[٤].
مؤلف: اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود از ابى بصير از يكى از آن دو بزرگوار نقل كرده، و ليكن اين روايت با آنچه كه نقل قطعى اثبات كرده نمىسازد، زيرا آنچه مسلم است اين است كه حمزه از مهاجرين دسته اول بوده، و پس از ملحق شدن به رسول خدا ٦ در جنگ احد در سال سوم هجرت شهيد شده، و جعفر قبل از هجرت رسول خدا، به حبشه مهاجرت كرده، و در ايام فتح خيبر به مدينه مراجعت كرده است، پس حمزه مدتها قبل از دنيا رفته بوده، با اين وضع و با در نظر گرفتن اينكه اگر تفاخر اين پنج
[١] الدر المنثور ج ٣ ص ٢١٩
[٢] تفسير قمى ج ١ ص ٢٨٤
[٣] تفسير عياشى ج ٢ ص ٨٣ ح ٣٤
[٤] كافى ج ٨ ص ١٧٣ ح ٢٤٥