تعاليم قرآن (ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩١
دعوت آشكار با تهديد وقتى قصه عشق زليخا مشهور شد، زنان اشراف به سرزنش او پرداختند كه از بنده خود، كام خواسته است. زليخا براى بستن دهان آنها نقشه ميهمانى آنها را ريخت و در آن ميهمانى وقتى آنها براى كندن پوست ميوه، كارد به دست گرفته بودند، يوسف را در مجلس وارد كرد. زنان اشراف كه يوسف را ديدند آن چنان محو جمال او شدند كه دست از ترنج نشناختند و به جاى ميوه، دستشان را بريدند و همگى گفتند:
منزه است خدا، اين بشر نيست، اين فرشتهاى بزرگوار است. «١» در اينجا زليخا همه پردهپوشيها را كنار گذاشت و در جمع زنان اشرافى كه يوسف هم مىشنيد گفت:
اگر يوسف درخواست مرا اجابت نكند او را زندانى و خوار مىكنم.
زنان حاضر، همگى به قصد نصيحت، او را به اجابت دعوت زليخا تشويق نمودند و شايد (به احتمال قوى) هر كدام او را به خود نيز خواندند. در اين جلسه، سفارشها و خواهشهاى اين جمع چنان عرصه را بر يوسف صديق تنگ كرد كه قابل قياس با خلوتگاه زليخا نبود. در آنجا يك زليخا و در پنهان او را به خود مىخواند و در اين مجلس دهها زليخا آن هم با اصرار او را به خود مىخواندند و حتى تهديد هم مىكردند. به اين جهت مىبينيم يوسف (ع) در اينجا به درگاه خدا شكوه مىبرد و يارى مىطلبد. «٢» پاكدامنى يوسف، سرانجام براى او مشكل آفريد و وقتى زليخا از تسليم او مأيوس شد، شوهرش را وادار كرد براى سرپوش نهادن بر قضيه و احتمالًا تأديب و تسليم نمودن يوسف او را زندانى كند.