تعاليم قرآن (ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٥
سوم اينكه، پيروى خود را مشروط به تعليم نكرد و نگفت از تو پيروى مىكنم به شرطى كه مرا تعليم دهى، بلكه گفت: از تو، پيروى مىكنم باشد كه مرا تعليم دهى.
چهارم اينكه، به طور رسمى خود را شاگرد او خواند.
پنجم اينكه، علم او را تعظيم كرده به مبدئى نامعلوم نسبت داد، و به اسم و صفت معيّنش نكرد، بلكه گفت: «از آنچه تعليم داده شدهاى» و نگفت «از آنچه مىدانى».
ششم اينكه، علم او را به صفت «رشد» مدح كرد و فهماند كه علم او رشد است (نه جهل مركب و ضلالت).
هفتم اينكه، آنچه را كه خضر به او تعليم مىدهد، پارهاى از علم خضر خواند نه همه آن و گفت: «پارهاى از آنچه تعليم داده شدى، مرا تعليم دهى» و نگفت «آنچه تعليم داده شدى به من ياد بده».
هشتم اينكه، دستورات خضر را امر او ناميد و خود را در صورت مخالفت، عاصى و نافرمان او خواند و به اين وسيله شأن استاد خود را بالا برد.
نهم اينكه، وعدهاى كه داد، وعده صريح نبود و نگفت: من صبر مىكنم، بلكه گفت: انشاءاللَّه مرا صابر خواهى يافت و نيز نسبت به خدا رعايت ادب نمود و ان شاءاللَّه آورد.
خضر عليهالسلام نيز ادب را رعايت نموده، اول آنكه با صراحت او را ردّ نكرد، بلكه بطور اشاره، گفت: تو توانايى و تحمّل ديدن كارهاى مرا ندارى.
دوم آنكه وقتى موسى (ع) وعده داد كه مخالفت نكند، امر به پيروى نكرد و نگفت: «خيلى خوب بيا» بلكه او را آزاد گذاشت تا اگر خواست بيايد و فرمود: «فَانِ اتَّبَعْنى» اگر مرا پيروى كردى.
سوم آنكه به طور مطلق او را از سؤال نهى نكرد، بلكه نهى خود را منوط به پيروى كرد و گفت: «اگر بنا داشتى از من پيروى كنى نبايد از من چيزى بپرسى» تا بفهماند كه نهىاش صرف پيشنهاد نيست، بلكه پيروى او چنين اقتضا مىكند.» «١»