سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٩
سرگذاشته است. گفت: آيا طلحه و مشكلاتى راكه در احد تحمّل كرد به ياد ندارى؟ گفتم: من هيچ كس را مانند على عليهالسّلام در تحمّل سختيها نمىشناسم.
گفت: تو چنين مىگويى و حال اين كه درباره على چيزهاى زيادى براى گفتن دارم. گفتم: خدا را خدارا ازخون مسلمانها. گفت: كدامين خون مسلمانها! جز اين كه على خود و يارانش را به كشتن خواهد داد؟
ابن عباس گويد:
من لبخند زدم. عايشه گفت: از چه مىخندى؟
گفتم: به خدا سوگند، مردمى آگاه همراه او هستند كه جانشان را فداى اومىكنند. گفت: حسبناالله و نعم الوكيل (خداوند براى ما كافى وا و بهترين وكيل است).
ابن عباس گويد:
على عليهالسلام به من سفارش كرده بود كه با زبير ملاقات و گفتگو كنم، بدون اينكه پسرش (عبدالله) حاضر باشد. يكى دوبار رفتم امّا پسرش نزد او بود. وقتى زبير را تنها يافتم، براوداخل شدم. زبير به غلام خود كه «شرحس» نام داشت دستور داد بيرون بنشيند و از داخل شدن مردم جلوگيرى كند. من شروع به سخن كردم. زبير درجواب گفت: در برابر اعتراض مخالفانتان سركشى كرديد، به خدا سوگند پايان كا ر پسر عمّت را خواهى ديد. دانستم او خشمگين است، با او به نرمى و آرامش سخن گفتم، گاهى ملايم مىشد وگاهى بر مىآشفت. وقتى «شرحس» اين سخنان را ازما شنيد، پيكى نزد عبدالله بن زبير كه درآن زمان نزد طلحه بود فرستاد واو را طلبيد. اونيز شتابان خود را به مارساند و برما داخل شد و گفت: اى ابن عباس، مسايل فرعى را رها كن، جدايى ما و