سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤
به او گفتم:
«بنابراين حقّ پايمال شده او رابه وى برگردان» او دستش را از دستم كشيد، مقدارى از من گذشت، آنگاه ايستادوبه من گفت: اى پسر عباس گمان من اين است كه آنچه موجب شد مردم يار تو را ناديده بگيرند، اين بودكه آنها او راكم سن وسال يافتند پيش خود گفتم: اين سخن از گفته اول او نيز نادرست تر است، پس به او گفتم: به خدا سوگند، خدا او راكم سن و سال نيافت، آنگاه كه وى را مأمور كرد تا سوره برائت را از ابوبكر بگيرد. «١» مشورت عمر با ابن عباس روزى ابن عباس نزد عمر بود. عمر چنان نفس عميقى كشيد كه ابن عباس مىگويد گمان كردم كه دندههايش از هم باز شد. به او گفتم:
چيزى تو رابه اينگونه آه كشيدن وا نمى دارد مگر نگرانى بسيارشديد.
گفت: آرى به خدا سوگند، اى پسر عباس، من در اين انديشهام كه پس از خود امر خلافت را به چه كسى واگذارم.
آنگاه گفت: شايد تو يار خود على عليه السلام راشايسته اين مقام بدانى؟
گفتم: مگر او چه كم وكاستى دارد، با آنهمه دانش وجهاد وسابقه و خويشاوندى با پيامبر (ص)؟ عمر گفت: راست گفتى، ولى او مردى شوخ طبع است.
ابن عباس گويد:
عمر در پايان رو به من كرد وگفت: بى شك شايستهترين افراد براى اينكه امّت را بروفق كتاب خداوسنّت پيامبرصلى اللّه عليه وآله وادارد