سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٢
نكند كسى كه حقش غصب شدهاست وآن رادر دست ديگرى مىبيند.
عمر: اى ابن عباس، پس سخنى ازتو به من گزارش شده است كه خوش ندارم در باره آن چيزى به تو بگويم، مبادا ارج تو نزد من كاسته شود.
ابن عباس: هرچه هست بگو، اگر نادرست باشد كه من باطلى رااز خود دور نساختهام، و اگر حق باشد كه ارزش مرانزد تو زايل نمىكند عمر: به من گفتهاند كه تو هنوز بر اين عقيده پاى بند هستى، كه از روى حسد وستم، خلافتاز شما سلب شده است.
ابليس به آدم حسد ورزيد، تااو رااز بهشت بيرون راند، و ما فرزندان همان آدم محسود هستيم نه اينكه خود حسد بورزيم. وامّا اينكه گفتى از روى ستم، پس تو نيك مىدانى كه صاحب حق كيست! آنگاه گفت: مگر عرب ادّعاى برترى برعجم را ندارد، چرا كه رسول خداصلىاللّه عليه وآله ازآنها ست، مگر قريش مدعى برترى برديگر اعراب نيست چون پيامبر صلى الله عليه وآله از ايشانست، وما از ديگر قريش به رسول خدا صلىالله عليه وآله نزديكتريم.
عمر به او گفت: اكنون برخيز وبه خانهات برگرد.
ابن عباس برخاست وآهنگ رفتن كرد. عمر او راصدا زد وگفت:
اى تو كه مىروى، من على رغم آنچه از تو صادر شد، مقام تو راارج مىنهم.
ابن عباس رو به او كرد وگفت:
من به خاطر رسول خداصلى الله عليه وآله برگردن تو وهمه مسلمانان حق دارم، هركه آن راحفظ كند، حق خود را حفظ كرده، وهركه آن راتباه كند حق خود را تباه كرده، آنگاه رفت. عمر به حاضران گفت:
چه حيرت انگيز است ابن عباس! نديدم باكسى درگير شود، مگر اينكه براو غالب گردد. «١»