سرداران صدر اسلام(ج5)

سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠

على عليه‌السلام فرمود: سخنت چيست اى يهودى؟
گفت: سئوالهايى دارم كه جز پيامبر يا جانشين راستين او پاسخ آن را نمى‌داند.
آن حضرت فرمود بپرس. مرد يهودى سئوالهاى خود را تكرار كرد. على عليه السلام فرمود:
اما آنچه راكه خدا نمى‌داند، پس آن گفته شما جماعت يهود است كه مى‌گوييد: «عُزَير پسر خدا است». با اين كه خداوند فرزندى براى خود نمى شناسد: اين كه پرسيدى از آنچه نزد خدانيست، آن ستم بربندگان خويش است، وامّا اين كه سئوال كردى از آنچه كه خدا آن راندارد، بدان كه او همتا و شريك ندارد.
يهودى گفت:
گواهى مى دهم كه خداوندى جز خداى يگانه نيست، ومحمدصلى اللّه عليه وآله فرستاده خداست، وتو حانشين راستين وى هستى.
دراينجاابوبكر وديگرمسلمانان به على (ع) گفتند: «اى دوركننده اندوه‌ها» «١» ٢. عمرو بن ميمون گويد:
در مجلسى باابن عباس نشسته بودم، كه نه گروه نزد او آمدند وگفتند: اى ابن عباس، يا حركت كن وبه نزد ما بيا، ويا اينكه مجلس را از حاضران خلوت كن. ابن عباس گفت: من با شما مى‌آيم آنان با ابن عباس سخن بسيار گفتند وشنيدند ونمى دانستيم چه مى‌گويند. ابن عباس برگشت، ودر جائى كه دامن ولباس خود راتكان مى‌داد، مى گفت: واى برشما تف برشما! نسبت به كسى درشك افتاده‌اند كه ده‌ها امتياز دارد كه ديگرى ندارد ورسول خدا صلى‌اللّه عليه وآله درحقش فرمود: فردا كسى رابه نبرد