سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٨
اينك سر بسر شدهايم. همان چيزى كه شما را به طمع ما انداخته و ما را نيز به طمع در شما واداشته است (يعنى جنگ ميان ما، جنگ بر سرقدرت است.) همچنان كه شما از تصرف داشتههاى ما مأيوس گشتهايد مانيز از تصرف داشتههاى شما اميد بريدهايم ما آرزو داشتيم سير وقايع جزاين باشد كه هست، وحتى از پيش آمدهايى كمتر از اين نيز هراس داشتيم. شما امروز در برخورد با ما بدان تندى كه ديروز بوديد نيستيد وفردا تندى امروزتان رانيز نخواهيد داشت. ما به حكومت شام قانع شده ايم، پس شما نيز به حكومت عراق بسنده كنيد وقريش رانابود نكنيد كه اكنون بيش از شش تن از مردانش نمانده اند، دوتن درشام، دو تن درعراق ودوتن درحجاز. آن دو كه درشامند، من وعمرو هستيم وآن دو كه در عراقندتو وعلى هستيد، وآن دو كه درحجازند سعد (وقاص) و (عبدالله) بن عمر هستند. دو تن از اين عده با تو مخالفند، ودوتن دربرابر تو بيطرفند و تو امروز مهمتر اين جمع هستى، اگر پس از عثمان مردم با تو بيعت كرده بودند ما تو رابيش ازعلى سزاوار (خلافت) مى دانستيم واز تو حمايت مىكرديم چون نامه به دست ابن عباس رسيد خشمگين شد وگفت:
تاكى پسر هند مى خواهد عقلم رابربايد وتاكى دندان برجگر نهم وگفتنيهاى خود را نگويم؟! پس بدو اين چنين نوشت:
نامهات به من رسيد وآن را خواندم امااينكه گفتى كه ما در آزردن ياران عثمان پيشقدم هستيم واز حكومت بنى اميه بيزاريم، به جان خودم سوگند، آنگاه كه عثمان به تو نياز داشت و از تو يارى خواست، او