سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٣
به انصاف رفتار نكرديد، زيرا زنهاى خود را در خانههايتان نگهداشتيد، و بيوه رسول خداصلىالله عليهوآله را بيرون آوردهايد.
طلحه ازمن رو برگرداند و يارانش را صدا زد به آنان گفت: كه با اين گروه بجنگيد، كه توان مقابله با استدلالهاى پسر ابوطالب رانخواهيد داشت.
من به او گفتم: اى ابا محمد، آيا با شمشير پسر ابوطالب را مىترسانى؟ به خدا سوگند، با شمشير بى امان در برابرت خواهد ايستاد. طلحه گفت:
شمشير ميان ماو شما داورى خواهد كرد.
از آن دو گذشتم و رو به عايشه نهادم. او در هودج و كجاوهاى نشسته و شتر او بازرهها پوشيده شده بود. كعب بن شوِد قاضى، افسار شتر را در دست داشت و مردان دو طايفه «ازد» و «ضبّه» بر گرد او جمع شده بودند.
عايشه چون مرا ديد گفت: چه چيزتو را به اينجا آورد، اى پسر عباس؟ به خدا سوگند سخنى از تو نخواهم شنيد، به سوى رهبر و مولايت باز گرد و بگو: ميان ما و تو شمشير حاكم است. در همين حال، همه اطرافيانش فرياد برآوردند: ابن عباس برگرد پيش از آنكه خونت ريخته شود. «١» سپس به سوى اميرالمؤمنين (ع) بازگشتم و نتيجه مذاكرات را به او گزارش دادم و گفتم: آنان به خاطر خدا منتظر نماندهاند و جز شمشير چيزى به تو نخواهند داد بنابراين پيش از آن كه به تو حمله كنند به آنان حمله كن. «٢» در نقل ديگر از ابن عباس آمده است كه:
على عليهالسّلام در جنگ جمل مرا به سوى طلحه و زبير فرستاد وقرآنى