سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٤
عمروعاص در سفرى كه به حج رفته بود، گذرش بر ابن عباس افتاد و موقعيت ابن عباس را در دلهاى مردم واحترامى را كه ايشان برايش قايل بودند مشاهده كرد. آتش رشك وحسد در دلش شعله ور شد وبه او گفت:
اى پسر عباس، چرا هرگاه مرا مىبينى، باحالتى ناخوش ودرهم از من رومىگردانى؟ گويى ميان چشمانت جراحتى افتاده، ولى هنگامى كه در ميان گروهى از مردم قرار مىگيرى آثار ضعف ونادانى و وسواس در تو آشكارمىشود.
ابن عباس در جوابش گفت:
زيرا تو از پليدان وناپاكان هستى، ولى قريش از بزرگان ونيكانند، واز سخن نادرست وآنچه نمى دانند خوددارى مىكنند، وحقّى را كه شناختند كتمان نمىكنند، بزرگان خلقند، و بلند پايه ترين مردمند، تو خود را از قريش مىدانى درحالى كه از آنان نيستى، وتو كسى هستى كه در ميان دو بستر متولّد شدى، نه دربين بنى هاشم جايگاه ومقامى دارى، ونه درميان بنى عبدشمس كسى تو رامىشناسد، تو گناهكار، بى پدر، گمراه وگمراه كنندهاى. معاويه تو را برگردن مردم سوار كرد، وتو نيز از حمايت او به خود باليدى، وبخشش او رابه حساب بزرگى ومقام خودنهادى.
عمرو درپاسخ گفت:
نه به خداسوگند، من به وجود تو خرسندم، وبه خود مىبالم، آيا اين احساس من درنزد تو سودى براى من دارد؟
ابن عباس گفت:
حق به هرطرف رو كند مانيز بدان روى مى آوريم ورهرو آن راهيم كه حق در آن باشد. «١»