سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٠
در اين هنگام ابن عباس شروع به سخن كرد وگفت:
خدا رحمت كند پدر ما را و پدر شما را، دو برگزيده بودند پدر من ثروتى نداشت مگر اينكه پدرتو را استفاده از آن بر خود برترى مىداد، وپدر تو نيز نسبت به پدر من چنين بود، ولى سودى كه پدرتو از راه دوستى با پدر من به دست آورد، بيش از سودى بودكه پدر من در اثر دوستى باپدر تو به دست آورد. پدر من در دوران جاهليّت پدر تو را يارى كرد، ودر اسلام خونش را حفظ كرد. وامّا اينكه علىعليه السلام مار ابه كار گماشت، اين به خاطر صلاح كشور بود نه براى هواى نفس، وتو مردانى را براى هواهايى كه در سردارى به كارگماشتى. يكى از آنها ابن حضرمى بودكه بر بصره گماشته شده بود وكشته شد، وديگرى فرزند بسربن ارطاة است.
كه بريمن حاكم گشته بود وخيانت كرد، وحبيب بن مرّه كه برحجاز گمارده بودى وبيرونش كردند، وضحاك بن قيس فهرى عامل كوفه كه سنگباران شد.
و اگر براى گرفتن آنچه داريم اقدام مىكردى، ما آبروى خود را حفظ مىكرديم. وآنچه از ما به گوش تو رسيده بزرگتر از آنچه از تو به مارسيده نيست. اگركوچكترين گناه شما نسبت به ماروى يكصد حسنه وعمل نيكتان گذاشته شود همه را نابود خواهد كرد، واگر كمترين عذر وحجّت ما روى صد گناه قرار گيرد همه را نيكو خواهد نمود. وامّا يارى نكردن عثمان، هر آينه اگر يارى او رالازم مى دانستيم كمكش مى كرديم. واما كشتن ياران عثمان درجمل، به دليل پيمان شكنى آنها وخروج از بيعتى بودكه قبول كرده بودند. وامّا جنگ باتو درصفين، بدين جهت بود كه حق را رها كرده، وبه دنبال باطل بودى. واما اين كه ابوبكر وعمر را به رخ ما