سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٦
ومانع فريب خوردن ابوموسى مىشد، به طورى كه دشمن با حيله ونيرنگ سعى كرد مانع كار خطير ابن عباس گردد.
عبدالرحمن بن خالدبن وليد گويد:
من درهمه جلسههاى حكميّت حضور داشتم چون روز قضاوت و اعلام نتيجه نهايى فرا رسيد، عبدالله بن عباس آمد، ودركنار ابوموسى نشست، و گوشهاى خود را به حدّى تيز كرده بود، كه گويا با آنها سخن مىگفت، دانستم تاوقتى او درآنجاست، كار به سود ماتمام نخواهد شد، زيرا او حيله و مكر عمرو را بى اثر خواهد كرد. من به فكر چاره افتادم ونيرنگى به كار بردم آمدم و نزد او نشستم، درحالى كه عمرو وابوموسى سخن آغاز كرده بودند. سخنى به ابن عباس گفتم وپاسخش را از او خواستم، پاسخى نداد، بار ديگرسئوال خود را تكرار كردم، اين بارنيز جوابى نداد. براى بارسوم سئوال كردم، گفتبه كار ديگرى مشغولم واز سخن گفتن باتو معذورم.
بى درنگ باوى درگير شدم وگفتم: شما بنى هاشم هيچ گاه فخرفروشى وتكبّر خود را كنار نمىگذاريد، به خدا سوگند، اگر به خاطر پيامبرصلى اللّه عليه وآله نبود من وتو روز سختى با يكديگر داشتيم. با سخنان من ابن عباس عصبانى وخشمگين شد، ونظر وانديشهاش پريشان گشت، وسخن تندى به من گفت: از آنجا برخاستم، وكنار عمروعاص نشستم وگفتم: من زبان اين پرگوى رابستم، من ذهن وفكرش را به چيزى كه ميان من واو پيش آمد مشغول كردم، تو كار خود را به انجام برسان.
عبدالرحمن گويد: ... دراين فرصت بود كه ابوموسى برخاست وعلى عليه السلام را از خلافت خلع كرد. «١»