سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٢
اين قرآن را نزد طلحه و زبير وعايشه ببر، و آنان را به قرآن و حكم آن دعوت كن. به طلحه و زبير بگو: مگر شما به ميل و اختيار با من بيعت نكرديد؟ پس چه چيز شما را به پيمان شكنى وادار كرد؛ اين كتاب خدا ميان من و شما داور است.
عبدالله بن عباس گويد:
نخست نزد زبير كه از طلحه نسبت به ما مهربانتر بود رفتم، و با وى درباره متاركه جنگ سخن گفتم، و سخنان اميرمؤمنان را براى او باز گفتم زبير در پاسخ گفت: به سوى مولايت بازگرد. كه ما با اكراه و اجبار بيعت كرديم، و نيازى به محاكمه او ندارم.
از او روى تافته، به سوى طلحه رفتم، و قرآن در دستم بود، درحالى كه مردم ازدحام كرده بودند. او را ديدم كه زره پوشيده و شمشير به كمر بسته بود. و مركبش نيز آماده ايستاده بود. به او گفتم: امير مؤمنان به تو مىگويد: چه چيز تو را وادار به عصيان كرده، و به چه علّت شكستن بيعت مرا روا داشتهاى، و حال آنكه بيعت به گردن توست؟
پاسخ داد: من به خونخواهى عثمان بيرون آمدهام، آيا پسر عموى تو گمان مىكند بر كوفه دست يافته؟ به خدا سوگند به مدينه نامه نوشتم كه در مكّه برايم بيعت بگيرند. به او گفتم: اى طلحه، ازخدا بترس، تو حقّ خونخواهى عثمان را ندارى، فرزند عثمان از تو سزاوار تر است، ابان بن عثمان به خونخواهىپدرش برنخاسته! طلحه گفت: ما بر اين كار از او نيرومندتريم، پسر عمّ تو او را كشته و با ذور حكومت را از ما ربوده. به او گفتم: من خدا را درباره مسلمانان و خون آنها يادآورى مىكنم، و اين قرآن ميان ما و شماست؛ به خدا سوگند با رسول خدا صلىالله عليهوآله