سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٨
وقتى به مدينه بازگشتم مردم با على عليه السلام بيعت كرده بودند. به درخانهاش نزد او رفتم ومغيرة بن شعبه راديدم كه تنها نزد آن حضرت نشسته. من منتظر ماندم تا او بيرون رفت، آنگاه وارد شدم وپرسيدم:
مغيره چه مىگفت؟ فرمود: پيش از اين يكبار مىگفت: «فرمانهاى حكومتى عبدالله بن عامر و معاويه و همه عمّال و كارگزاران عثمان را بفرست، وآنها را بركارهايشان تثبيت كن تامردم بيعت كنند، زيرا آنها شهرها را مطيع ومردم رارام خواهندكرد.» آن روز سخنش را نپذيرفتم وگفتم: به خدا سوگند، اگر پاسى از روز حكومت در دست من باشد نظر خود رابه اجرا مىگذارم، وهرگز اينهاو مانند اينها راامارت وفرمانروايى نخواهم داد.
آن روز مغيره از نزد من رفت، درحالى كه مى دانستم كه او مرا براشتباه مىدانست ولى اكنون دوباره نزد من برگشته وگفت:
«من نخستين بار مسايلى راگفتم وتو مخالفت كردى، پس از آن فكر ديگرى به نظرم رسيد، كه تو نظر خودت رادرباره كارگزاران عثمان به انجام رسانى، آنان رابركنار كن، واز آنان كه مورد اعتماد تو هستند كمك بگير، خداوند پشتيبان توست، وآنها قدرتشان سست تراز گذشته است.» به على عليه السلام عرض كردم: باراول مغيره نيّت خيرخواهى داشته، ولى باردوّم نيرنگ بكاربرده. على عليهالسلام پرسيد: چگونه قصد خيرخواهى داشته؟ گفتم زيرا تو مىدانى كه معاويه وياران او اهل دنياهستند، وچون بر جاى بمانند اهميت ندهند كه خلافت وامارت در دست كيست، ولى چون بر كنارشان سازى مىگويند: بدون شورى ومشورت بركرسى خلافت نشسته و عثمان راكشته است، ومردم شام