سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٨
بودند، نظرى مخالف با نظر تو مى داشتند.
عبدالله درخشم شد وگفت: تا از بنى هاشم وفرزندان عبدمناف گروهى رانزد تو حاضر كنم، تا از عهده انكار گفتههايم برنيايند، وبه برترى من اقرار كنند.
زن گفت: اگر سخن مرا پذيرا هستى، من تو را ازاين كار منع مىكنم، ديگر تو خود دانى.
عبدالله به مسجد رفت وگروهى راديد كه تعدادى از قريش در ميان ايشان بود. ابن زبير به آنها گفت: دوست دارم با من به خانهام بياييد.
همه برخاستند وآمدند عبدالله دستور داد غذا حاضر كنند وقتى از غذا خوردن فارغ شدند، عبدالله به آنها گفت:
من شما رافراخواندم، چون درگفتگويى كه باپرده نشين خود داشتم، او سخنم را ردّ كرد، وگمان كرد كه اگر گفتارم رادرحضور فرزندان عبد مناف اظهاركنم، آنان گفتهام راتصديق نخواهند كرد.
و هم اكنون همهشما حاضر هستيد، وتو اى پسر عباس چه مى گويى؟
من به همسرم گفتم كه در سراى او كسى است كه از قريش به مانند سر از پيكر، بلكه مانند چشمان ازسراست، ولى او گفته ام را مردود دانست.
ابن عباس گفت:
گويا آهنگ مرا دارى؟ اگر بخواهى سخن بگويم خواهم گفت، واگر بخواهى لب فرو بندم خاموش خواهم شد.
عبدالله گفت:
البته بگو، مگر براى گفتن چه دارى؟ مگر نمى دانى كه من فرزند زبير، يكى از مقّربان رسول خداصلى اللّه عليه وآله هستم، ومادرم اسماء ذات