سرداران صدر اسلام(ج5) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٥
عمروعاص هميشه درتلاش بودكه به گونهاى ابن عباس را كوچك و ناچيز جلوه دهد، واو رادر برابر ديدگان خوار وبى ارزش كند، ولى منطق رسا و بيان شيواى ابن عباس او را ناكام و زبانش راكوتاه مىكرد.
مدائنى روايت كرده كه عبدالله بن عباس درسفرى بر معاويه وارد شد. فرزند او يزيد، وعمروعاص و عده ديگرى نزد او بودند. عمروبه معاويه گفت:
به خدا سوگند، كه اين (ابن عباس) طلوع اوّل شرّ است، وغروب آخر خير، بايد در برابرش ايستاد، وريشهاش راخشكانيد. از فرصت استفاده كن، و در حمله به او پيش دستى نما، ابن عباس گفت:
اى پسر نابغه «١» به خدا سوگند كه عقلت تباه شده، وانديشهات به بى خردى گراييده، وشيطان به زبان تو سخن گفت. چرا اين پيشنهاد را خودت در روز صفين ندادى، بااينكه به مبارزه فرا خوانده شدى؟ روزى كه دليران در برابر يكديگر صفآرايى مىكردند، وزخمهاى بسيار بر پيكرها وارد شد، ونيزهها درهم شكست، تو آهنگ حمله به اميرمؤمنان عليه السلام را نمودى، واو باشمشير به سويت شتافت، وچون مرگ را در برابر خود ديدى، پيش از رو برو شدن با او به حيله گرى متوسل شدى، وبه اميد نجات، عورت خود را براى جلوگيرى از حمله او آشكارساختى تا از نابودى حتمى درامان بمانى. «٢» مجادله عمرو با ابنعباس در مكّه سالى عمروعاص به حج رفت، و در اجتماع مردم در روز عيد به سخنرانى ايستاد،