تاريخ نيروى دريايى اسلام در مصر و شام(ج2) - سید العزیز سالم - الصفحة ١٢٢
نويرى داستان جالبى را در اين باره براى ما نقل مى كند:
مردى از شهر مليج «١» براى تجارت، طبق معمول به اسكندريه آمده بود كه با حمله قبرسيها رو برو شد و او را به اسارت بردند او سهم يكى از مردم اسپانيا شد و به شهر ژيان انتقال يافت، زمانى كه سلطان ابن احمد (محمّد پنجم الغنى بالله) در اين شهر دست يافت، اسير مليجى گفت:
همين كه در برابر پادشاه غرناطه، ابو عبداللّه محمّد (پنجم) ابن احمر (الغنى باللّه) قرار گرفتم با ناله و التماس به او گفتم: اى پادشاه پيروز، من، مردى مسلمان و از نژاد مسلمانان هستم، نه خود مسيحى بوده ام و نه كسى از فرزندان يا پدرانم. گفت: تو از كجايى؟ گفتم: من اهل مليج، شهرى در سرزمين مصر بين قاهره و اسكندريه هستم، به اسكندريه رفته بودم كه مانند هميشه به تجارت بپردازم كه با حمله قبرسيها روبرو شدم، اموال مرا غارت و خودم را اسير كردند، مسيحيان مرا به اين سرزمين آوردند و من به گذراندن دوره مكاتبه خود مشغول بودم كه خدا با اين پيروزى به دست تو مرا خلاص كرد. و اينك از اسيران تو هستم و مانند تو مسلمانم و قدرى از قرآن مى خوانم و برسيد پيامبران محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم، سرور فرزندان عدنان درود مى فرستم، سپس شهادتين را گفتم و يك سوره از قرآن را خواندم، او دانست كه من مسلمانم واز مسيحيان كافر نيستم، سپس به من گفت: داستان اسكندريه چنان است كه مى گويند. گفتم: بلى، فرمانرواى قبرس آنجا را گرفت و به غارت شهر و اسير كردن مردم پرداخت و من نيز از اسيرانم. سپس شرح ماجرا را براى او گفتم كه چگونه مردم، شهر را رها كردند و او در يك روز يعنى جمعه اواخر محرّم ٧٦٧ هجرى آن را گرفت. سلطان در اين هنگام گفت:
لا حَوْلَ وَلا قُوَّة الّابِاللّه الْعَلى الْعَظيم، انَّالِلّه و انّا اليه راجِعُون، مردم اسكندريه ما را در ميان مسيحيان رسوا كردند، يكى از سگان جزاير به شهر آنها آمد، سربازان آنهارا فرارى داد و شهرشان را غارت كرد بى آنكه آنان خونى را او بريزند. آه! آه! اى كاش ما نزديك قبرس بوديم، آنگاه قبرس يك لقمه مردم اندلس مى شد. اسير مليجى مى گويد: پادشاه مرارها كرد و به من احسان نمود،