ترجمة القاضي نورالله - الحسيني، جلال الدين - الصفحة ٩٩
- ص - اگر چه ملتفت طب نهء ولى بمثل * اگر خيال تو در خواب بنگرد بيمار خواص يمن قدوم تو در لباس خيال * صحيح وسالم از خواب سازدش بيدار ز منشآت تو صابى وصاحب از حيرت * بخود فرو شده مانند صورت ديوار مصنفات تو هر يك ز شرعى وحكمي * جمال شاهد تصنيف راست خال عذار سپهر منزلتا بنده را بآن درگاه * كه هست كعبهء اخيار وقبلهء ابرار عقيده ايست كزين پيش داشتند مگر * بخاندان نبوت مهاجر وانصار بخدمت تو ز اخلاص غايبانهء خويش * اگر شروع نمايم بعشرى از معشار هزار فقره در آن باب طى شود كه هنوز * بيان نگردد از آن مدعا يكى زهرار بحضرت تو كه باشد مدار فضل وهنر * كسى كه تحفهء شعر آورد بمعرض بار اگر چه تحفهء أو در ازاى فضل تو نيست * شبيه زيره بكرمان ونافه وتاتار ولى چو بزم تو دار العيار معرفتست * عجب نباشد اگر نقدي آورد بعيار بجز تو كيست زالماس طبع موى شكاف * بجز تو كيست زاعجاز فضل وحى گزار كه شاعر از پى محض قبول خاطر أو * بفكر دقت شعر آنقدر كند اصرار كه از خيال دقيق آنچنان دقيق شود * كه همچو رشته تواند گذشت از سوفار درين قصيده چو گشتى مرا زكثرت فكر * دماغ فاسد وخاطر كليل ومغز فكار بياد مدح توهم مشتغل بآن شدمى * كه هم بباده توان كرد دفع رنج خمار ولى خوشم كه چه معلوم حضرت تو شود * كه چيست رتبهء اشعار من كنى اشعار كه أي سخنور جادو بيان عفاك الله * كه ختم شود بزبان تو نوبت گفتار بهمت تو اگر همت تو يار شود * اساس مدح رسانم بگنبد دوار وگر زمهر قبول تو پر توى يابم * برم چو شعرى بر چرخ پايهء اشعار بعهد انورى وروزگار خاقاني * كه داشت نقد سخنشان روائي بازار هم از موافقت روزگار بود كه بود * وزير شعر طلب پادشاه شعر شعار