ترجمة القاضي نورالله - الحسيني، جلال الدين - الصفحة ٩٨
- فط - زهى مدارج قدرت برون زحد قياس * زهى مكارم ذاتت فزون ز حد شمار دل عليم تو انواع فضل را جامع * كف كريم تو ميزان جود را معيار كفت بصورت ابرى بو د كه بر سر خلق * بجاى باران بارد همه در شهسوار دلت بمعنى بحرى بود كه هر موجش * جهان جهان گهر حكمت افكند بكنار ز استقامت رأى واصابت نظرت * اگر مدون منطق شدى دليل گزار چنان وجوه خطا گشتى از ضميرش محو * كه وضع منطق ازو يافتى برفع قرار وجود دشمن جاه تو كز تهى مغزى * چو جزو لا يتجزى است در خورانكار چو هست فرض وجودش دليل بر عدمش * گرش بفرض وجودي بود عدم پندار حقيقت بشريت كه عين مردمى است * مقول اگر بتفاوت شود عجب مشمار بلى بذات مفيض تو وذوات دگر * چسان بود بطريق تساويش تكرار ؟ تو عين مردمئي زان سبب چو مردم عين * بود مقام تو در ديدهء اولوا الابصار زبسكه هست ترا در فضائل استطلاع * زبسكه هست ترا در مسائل استحضار زفيض علم حصولي رسيده كه بآن * كه نخل ذهن تو علم حضوري آرد بار ترا بهندسه وهيئت آن تبحر هست * كه گر كنى بزمين هيئت سپهر نگار بسى عجب نبود از كمال جنسيت * كه چون فلك مترتب شود بر آن آثار زبس فروع تو است از اصول مستنبط * زبس اصول تو با حجتست وبرهان بار بديهة پى حل كلام وبسط مقام * چو معضلات مسائل كنندت استفسار دليل عقلي ونقلى چهار مذهب را * كنى چو حجت فورى وظاهرى اظهار تو چون بيان معاني كنى بلفظ بديع * كنند اعشى وسحبان بباقلى اقرار وگر ز پرتو حكمت دهى طراز كلام * دهدارسطوا چون بو على بعجز اقرار ستايش تو بطب گر چه دون رتبهء تست * اگر همى نكنم نيست جاى استعذار كه كس ادا نكند خاصه در مقام ثنا * كه آفتاب منير است وآسمان سيار