ترجمة القاضي نورالله

ترجمة القاضي نورالله - الحسيني، جلال الدين - الصفحة ٩٧

- فح - ز بسكه علم ز عالم رميده در عجبم * كه نقش علم بعالم چسان گرفته قرار ؟ درين زمانه كه خورشيد فضل را بمثل * سهاى جهل بود پيش ديده آينه دار در ين زمانه كه شعر وشعير را بقياس * مميزى نبود غير دفتر وخروار مر كه بندگى اهل فضل شد قسمت * مرا كه خدمت اهل كمال باشد كار ببين كه گلبن اميد من چه بخشد بر * ببين كه نخل تمناى من چه آرد بار بس است شكوه زماني خموش شوقوسى * بشكوه چند خود وخلق را دهى آزار ؟ ز فقر شكوه كنى ودل تو گنج گهر * ز خلق رنجه شوى وزبانت آتش بار گرت فلك نه بوفق رضا كند گردش * ورت زمانه نه بر مدعا بود در كار بآفتاب توسل نما كه عرض كند * شكايت تو بقطب صدور وفخر كبار چه آفتاب چه آفتاب كه در آسمان تعظيمش * چو آفتاب بود صد هزار خدمتكار ز بحر خاطر من باز مطلعى سر زد * كه چشم عقل نديد آنچنان در شهوار مسبحان زواياي اين كبود حصار * ز بام عرش ندا ميكنند ليل ونهار كه باد تا ابد اندر پناه فضل خداى * سر صدور افاضل زعمر بر خور دار خليل خلق ومسيحا دم وكليم قدم * فرشته طينت ويوسف خصال وخضر شعار سحاب چرخ شكوه آفتاب كيوان قدر * محيط كوه وقار آسمان بحر ايثار جمال چهره دين نور ديدهء اسلام * سپهر فضل ومعالى جهان حلم ووقار فروغ نور الهى أمير نور الله * كه دانش از دل أو مستضى است ليل ونهار چو مهر كز پس صبح دوم نمايد روى * نمود بعد دوم مطلع سوم ديدار زهى ضمير تو خورشيد عالم اسرار * كمال پيش كمال تو نا تمام عيار سپهر دست ترا گفته دجلهء مواج * زمانه طبع ترا خوانده قلزم زخار جهان بمهر تو مشعوف وتا ابد مشعوف * خدا ز خصم تو بيزار واز ازل بيزار تو علتى وفنون فضائلت معلول * تو مركزي وفحول افاضلت پر گار