ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - حكايت ديدار
آن شب را هر طور بود به صبح آوردم، و با اميدى مهياى سفر شدم، وقتى رفقا مرا ديدند تعجب كردند، ولى به آنها از علت تغيير عقيدهام چيزى نگفتم. شب و روز مراقب موسم حج بودم تا آنكه موسم حج فرارسيد و كارم را آماده كرده، با دوستان به آهنگ حج، رهسپار مدينه شدم. چون به سرزمين مدينه رسيدم از بازماندگان امام حسن عسكرى ع جويا شدم، اثرى از آنها نيافتم و خبرى نگرفتم. در آنجا نيز پيوسته در اين باره فكر مىكردم تا آنكه به قصد مكه از مدينه خارج شدم.
پس به سرزمين حجفه رسيدم و يك روز در آنجا ماندم. در مسجد جحفه نماز گزاردم، سپس صورت به خاك نهاده و براى تشرف خدمت اولاد امام يازدهم ع به درگاه خداوند متعال دعا و تضرع فراوان كردم.
آنگاه به سمت عسفان و از آنجا به مكه رفتم و چند روزى در آنجا ماندم و به طواف خانه خدا و اعتكاف در مسجدالحرام پرداختم. پس از اعمال حج، دائماً در گوشه مسجدالحرام تنها مىنشستم و فكر مىكردم. گاهى با خودم مىگفتم، آيا خوابم راست بوده يا خيالاتى بوده است كه در خواب ديدهام.
شبى در مطاف، جوان زيبا و خوش بويى را ديدم كه به آرامى راه مىرود و در اطراف خانه خدا طواف مىكند. دلم متوجه او شد. برخاستم و به جانب او رفتم. تا متوجه من شد، پرسيد از مردم كجايى؟ گفتم: از اهل عراقم. پرسيد: كدام عراق؟ گفتم: اهواز. پرسيد: خصيب ابن خصيب را مىشناسى؟ گفتم: خدا او را رحمت كند از دنيا رفت. گفت: خدا او را رحمت فرمايد كه شبها را بيدار بود و بسيار به درگاه خداوند مىناليد و اشكش پيوسته جارى بود.
آنگاه پرسيد: على بن ابراهيم مهزيار را مىشناسى؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت: اى ابوالحسن! خدا تو را حفظ كند. علامتى را كه ميان تو و امام حسن عسكرى ع بود چه كردى؟ گفتم: اينك نزد من است. گفت آن را بيرون آور. پس دست در جيب كردم و آنرا در آوردم. موقعى كه آنرا ديد نتوانست خوددارى كند و ديدگانش پر از اشك شد و زار زار گريست، به طورىكه لباسهايش از سيلاب اشك تر شد.
آنگاه فرمود: اى پسر مهزيار خداوند به تو اذن مىدهد، خداوند به تو اذن مىدهد. به محل اقامت خود برگرد، و با رفقايت خداحافظى كن، و چون شب فرا رسيد، به جانب شعب بنى عامر بيا كه مرا در آنجا خواهى ديد.
من با خوشحالى فوق العادهاى به منزل رفتم، و وسائل سفر را جمع كردم و با رفقا خداحافظى نمودم و گفتم برايم كارى پيش آمده. كه بايد چند روزى به جايى بروم. پس چون شب شد، شتر خود را پيش كشيدم و جهاز آن را محكم بستم و لوازم خود را بار كردم و سوار شدم و به سرعت راندم تا به شعب بنى عامر رسيدم. ديدم همان جوان ايستاده و مرا صدا مىزند: اى ابوالحسن! نزد من بيا. وقتى نزديك وى رسيدم، به من گفت پياده شو تا نماز شب بخوانيم. پس از نماز شب، امر فرمود سجده كنم و تعقيب بخوانم. سپس سوار شديم و راه افتاديم تا طلوع فجر دميد، پياده شديم و نماز صبح را خوانديم. وقتى كه نمازش را تمام كرد سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم و با وى حركت نمودم تا آنكه قله كوه طائف پيدا شد. هوا قدرى روشن شده بود.
پرسيد آيا چيزى مىبينى؟ گفتم: آرى تل ريگى مىبينم كه خيمهاى بر بالاى آن است و نور داخل آن تمام صحرا را روشن كرده است! گفت: بله درست است، منزل مقصود همان جاست، جايگاه مولا و محبوب ما، در همان جا قرار دارد.
سپس گفت: بيا برويم. وقتى مسافتى از راه را رفتيم، گفت پياده شود كه در اينجا سركشان ذليل و جباران خاضع مىگردند. گفتم شترها را چه بكنيم؟ گفت: اينجا حرم قائم آل محمد ص است. كسى جز افراد با ايمان بدينجا راه نمىيابد، و هيچ كس جز مؤمن از اينجا بيرون نمىرود. پس مهار شتر را رها كردم، و به من دستور داد تا در بيرون چادر توقف كنم. وقتى برگشت، گفت: داخل شو كه در اينجا جز سلامتى چيزى نيست. بشارت باد به تو، اذن دخول صادر شد.
وقتى وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام كرده با شتاب به سويش رفته و خود را به دست و پاى ايشان انداختم و صورت و دست و پاى آن حضرت را بوسيدم. ديدم حضرت ع بر جايى نشستهاند، قدشان مانند چوبه درخت بان بود و پارچهاى بر روى لباس پوشيده كه قسمتى از آن را روى دوش مبارك انداختهاند. اندامشان در لطافت مانند گل بابوبه و رنگ مباركشان گندمگون و در سرخى همچون گل ارغوانى است، ولى در عين حال چندان سرخ نبود. قطراتى از عرق مثل شبنم بر آن نشسته بود، پاكيزه و پاك سرشت و نه بسيار بلندقد و نه چندان كوتاه بود. بلكه متوسط القامة، سر مباركشان گرد، پيشانى گشاده، ابروانش بلند و كمانى، بينى كشيده و ميان برآمده، صورت كم گوشت، و بر گونه راستشان خالى مانند پاره مشكى بر روى عنبر كوبيده شده بود. وقتى سلام كردم، جوابى از سلام خود بهتر شنيدم.
فرمودند: اى ابوالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بوديم، چرا اين قدر دير نزد ما آمدى؟
عرض كردم: آقاى من! تاكنون كسى را نيافته بودم كه دليل و راهنماى من به سوى شما باشد.
فرمودند: آيا كسى را نيافتى كه تو را دلالت كند؟!! بعد انگشت مبارك را به روى زمين كشيده، سپس فرمودند: نه لكن شماها اموالتان را فزونى بخشيديد، و بر بينوانان از مؤمنين سخت گرفته، آنان را سرگردان و بيچاره كرديد، و رابطه خويشاوندى را در بين خود بريديد صله رحم انجام نداديد ديگر شما چه عذرى داريد؟
گفتم: توبه، توبه، عذر مىخواهم. ببخشيد، ناديده بگيريد.
سپس فرمودند: اى پسر مهزيار، اگر نبود كه بعضى از شما براى بعضى ديگر استغفار مىكنيد، تمام كسانى كه بر روى زمين هستند، نابود مىشدند به جز خواص شيعه؛ همانهايى كه گفتارشان با رفتارشان يكى است.
سپس مرا مخاطب ساختند و احوال مردم عراق را پرسيدند. عرض كردم: آقا چرا شما از ما دور و آمدنتان به طول انجاميده است؟
فرمودند: پسر مهزيار، پدرم- ابومحمد ع- از من پيمان گرفته ... و به من امر فرموده كه جز در كوههاى سخت و بيابانهاى هموار نمانم. به خدا قسم، مولاى شما امام حسن