ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - حكايت ديدار
حكايت ديدار
غريب غايب
سيد ابوالحسن مهدوى
در فرازى از «مناجات شعبانيه» مىخوانيم:
إلهى ما أظنّك تردّنى فى حاجةٍ قد أفنيت عمرى فى طلبها منك.
پرورگار من، هيچگاه گمان نمىبرم كه در حاجتى كه عمر خود را در طلب آن از تو، فانى و سپرى كردهام، مرا ردّ نمايى.
پس اگر سالها در طلب تشرف به خدمت سرور دو عالم، حضرت حجتبن الحسن المهدى (ع) بوديم، بدانيم در نهايت به اين لطف و تفضّل الهى نائل خواهيم شد، و بايد مطمئن به استجابت دعاى خويش باشيم.
مرحوم حاجآقا مصطفى گوهريان (ره) براى مرحوم آيتالله حاجآقا رحيم ارباب و نيز براى پدر اينجانب آيتالله سيد بهاءالدين مهدوى، قصّه تشرف خويش را نقل كرده بود و بنده از پدرم شنيدم كه آن مرحوم گفته بود: من از ايام جوانى بسيار مشتاق زيارت جمال دلرباى يوسف فاطمه (ع) بودم و تنها حاجت و آرزويى كه از خداى خويش داشتم همين بود كه جمال زيباى آن حضرت را ببينم. به خاطر شدت اشتياقى كه داشتم در هر فرصت مناسبى كه دعا مقرون به اجابت است، همين خواسته را از خداى متعال تقاضا مىكردم؛ بعد از نمازهاى واجب، در قنوت نمازها، در حرمهاى ائمه اطهار (ع) و امامزادهها، و در دل سحرها. تا اينكه سالها گذشت و اثرى به دنبال آن همه پافشارى نيافتم. احساس كردم كه من لياقت ديدار جمال زيباى آن عزيز فاطمه (ع) را ندارم. پس به فكرم رسيد اين گونه دعا كنم كه، خدايا توفيق زيارت و درك محضر نورانى آن حضرت را نصيب من فرما ولو آنكه حين ديدار آن بزرگوار را نشناسم، و پس از اتمام ديدار، متوجه بشوم كه خدمت حضرت بقيةالله (ع) رسيدهام.
مدتى گذشت تا آنكه توفيق زيارت خانه خدا، مكه و مدينه نصيبم شد و در آن مكانهاى مقدس نيز اجابت دعا و خواسته خود را از پروردگار مسئلت نمودم، به خصوص در كنار ديوار كعبه، پرده خانه خداى متعال را در آغوش گرفتم و براى نائل شدن به زيارت مقصود كعبه گريه و پافشارى نمودم.
پس از بازگشت از سفر مكه، يك شب در دل سحر در حالى كه هنوز اذان صبح نشده بود، از منزلم واقع در چهار سوق شهر اصفهان، بيرون آمدم تا براى اقامه نماز صبح به مسجد آميرزامحمدهاشم در اول خيابان طالقانى بروم. در اثناى راه وقتى به فضاى باز چهار سوق رسيدم، به طرف قبله ايستادم و سلامى به معصومين (ع) نمودم، سپس پشت به قبله به طرف قبر مطهر علىبن موسىالرضا (ع) سلامى عرض كردم و پس از آن مجدداً به سمت قبله ايستادم و خدمت حضرت بقيةالله ارواحنا فداه سلام و عرض ارادت نموده، حاجت خويش را از پروردگار متعال خواستار شدم. سپس به راه خود ادامه دادم و وارد مسجد آميرزامحمدهاشم شدم. هنوز دقايقى به اذان صبح باقى مانده بود و خادم مسجد به قصد تجديد وضو بيرون رفت و من وارد شبستان مسجد شدم در حالى كه هنوز فضاى مسجد كاملًا تاريك بود و هيچكس هم در شبستان مسجد نبود. در گوشهاى از فضاى تاريك مسجد مشغول عبادت بودم كه ناگهان از طرف جلوى مسجد كه محراب و منبر قرار دارد شخصى باجلالت و عظمت بسيار ظاهر شد و مقارن با ظهور او فضاى شبستان، كاملًا نورانى و مانند روز روشن شد. در آن لحظات، طبق دعايى كه كرده بودم آن چنان تصرّفى در وجودم شده بود كه اصلًا به فكرم خطور نمىكرد كه ايشان چه كسى هستند، و حتى احتمال هم نمىدادم. تا اينكه حضرت به سمت من تشريف آوردند و من كه هنوز همه مسائل را عادّى مىپنداشتم به آقا نگاه مىكردم و پس از سلام و تحيّت دست مبارك خويش را جلو آوردند و با من دست دادند. وقتى دست يداللهى حضرتش را گرفتم، احساس كردم كه دست بشر معمولى نيست؛ زيرا كه بسيار لطيف و فوقالعاده نرم بود. در اين هنگام يك لحظه به فكرم خطور كرد كه شايد ايشان مولاى انس و جان و همان آقايى هستند كه سالهاست در آرزوى ديدنشان دعاها و گريهها كردهام ولى به محض ورود اين فكر در ذهنم، امام (ع) كه از فكر من كاملًا اطلاع داشتند، دست مبارك خويش را از دست من درآورده و غايب شدند. همين طور كه ايستاده بودم يك مرتبه متوجه شدم كسى در جلوى من نيست و تنها هستم و فضاى مسجد هم كاملًا تاريك است. در اين لحظه بود كه فكرم به كار افتاد و با قرائنى كه وجود داشت فهميدم پس از سالها انتظار به مراد خويش رسيدهام. پس از غائب شدن آن حضرت، مدتى حالم منقلب بود و به شدت گريه مىكردم كه چرا امام (ع) تشريف بردند و آن بزرگوار را نشناختم و از محضرشان محروم شدم ولى از طرف ديگر آنقدر خوشحال بودم كه پروردگار من پس از سالهاى متمادى دعا، انتظار و جستوجو دعايم را در آن روز مستجاب نموده است. آن روز پس از بيرون آمدن از مسجد از زيادى سرور و خوشحالى در پوست خود نمىگنجيدم. قدرى شيرينى خريدم و به منزل بردم و آن روز را جشن گرفتم، گرچه اهل منزل خبر از نشاط روحى و سرور باطنى من نداشتند.