ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - ديدار يار غايب
سه شاهى نشد، اينك ٤ شاهى بيشتر به دست مىآورد. لحظهاى بعد همچنان دعا مىكرد كه از دكان قفلسازى بازارچه آهنگران دور شد.
در اين وقت محبوب دلها رو به مرد عالم و عاشق كردند و با مهربانى فرمودند:
آقاى عزيز! اين منظره را تماشا كردى. اينطور شويد تا ما به سراغ شما بياييم. چلهنشينى لازم نيست. به جفر متوسل شدن سودى ندارد. عمل سالم داشته باشيد. مسلمان باشيد. تا من بتوانم با شما همكارى كنم! از همه اين شهر، من اين پيرمرد را انتخاب كردهام. زيرا اين پيرمرد ديندار است و خدا را مىشناسد. اين هم امتحانى كه داد. از اول بازار، اين پيرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نيازمند ديدند همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچكس حتى به سه شاهى نيز خريدارى نكرد. و اين پيرمرد به هفت شاهى خريد. هفتهاى بر او نمىگذرد مگر آنكه من به سراغ او مىآيم و از او دلجويى و احوالپرسى مىكنم ....
مرد عاشق و عالم داستان بعد از اين سخنان حضرت صاحب (عج)، هر حسى و حالى كه پيدا كرده باشد، اوضاع حاجى بهتر از او نبود. كتاب را بست و عجيب در حال و هواى خوش و معنوى داستان، معلّق مانده بود. دوست داشت يك دل سير گريه كند. دوست داشت سرش را كه احساس مىكرد به سنگينى كوهى، بزرگ و غير قابل تحمّل شده را به آبى سرد و روان بسپارد. آرزو كرد كاش او نيز به جاى بازارى و فرشفروشى، پيرمردى قفلساز بود كه پيرزنى سراغ او مىآمد و از اين طريق عشق و ارادتش را به آقايش اثبات مىكرد. آنقدر در حس و حال خوش خود بود كه وقتى شاگرد با دو جعبه بزرگى شيرينى آمد، جز جواب سلامش چيزى به او نگفت.
شاگرد امّا كار خودش را خواب بلد بود، جعبهاى را كنار گذاشت و آن ديگرى را باز كرد و ميان دورى كه بر روى چهارپايه بيرون حجره گذاشته بود، خالى كرد و اولين كسى هم كه از آن شيرينى برداشت و براى سلامتى آقا صلوات فرستاد، مشترىاى بود كه داشت پا مىگذاشت داخل حجره.
پيرمردى بود با موهاى جوگندمى و صورت گرد و پر چين و چروك. پيراهنى چهارخانه سپيد سورمهاى بر تن داشت. فرش لوله شده روى كولش را كه زمين گذاشت، سلام كرد و بى تعارف روى چهار پايه گوشه حجره نشست. حاجى تازه از حس و حالش بيرون آمده بود. جواب سلام را كه داد، از پشت ميز بلند شد و تسبيح بهدست آمد سراغ پيرمرد
آقا ناصر:
جانم بابا، بفرماييد؟
پيرمرد با سادگى، و خيلى زود گفت: از سر بازارچه تا اينجا هر حجرهاى رفتم و اين فرش را نشان دادم، دوباره جمع كردم. همه ارزان مىخرند، آخر پنجاه هزار تومان هم پول است، آن هم براى فرش دستباف ...
حاجى و شاگرد و پيرمرد، فرش را باز كردند. حاجى زانو زد روى فرش و دستى به پرزهاى فرو رفته و نخنما شدهاش كشيد و گفت: خب، خيلى كهنه شده بابا جان.
درسته، من هم كه نگفتم فرش نوست. احتياج دارم به دستكم ٣٠٠ تومان. نمىخوام بيفتم تو گناه نزول. همين را هم از زير پا جمع كردم. به جان عزيزت، اگر نياز نداشتم كه فرش زير پايمان را جمع نمىكردم.
حاجى فرش را برگرداند و دوباره از رو كرد، طرح فرش را نيز ورانداز كرد و گفت:
بابا جان! قيمت چند گفتند؟
حجرههاى قبلى يكى صد تومان گفت با هزار التماس، يكى هم ٨٠ تومان. آن سربازارچه هم بيشتر از پنجاه تومان گفت جا ندارد، گفت اگر بيشتر بدهيم، ضرر است.
حاجى كه از صبح تا آن موقع از مشترى حسابى، بىنصيب مانده بود، نه گذاشت و نه برداشت. بادى به غبغب انداخت كه:
درست گفتند، پدرجان! بيشتر جا ندارد. كار ما همين است. ما الآن اين را اگر صد تومان هم بخريم، مىماند روى دستمان. آخر كسى براى فرش كهنه اينقدر پول مىدهد. حالا اگر مىخواهى صد تومان، ازت بخرم، آن هم چون مىخواهم دست خالى ...
كه شاگرد حاجى نگاهى به ساعت تو حجره انداخت و گفت:
ا ا ... اوستا، ساعت ٥ دقيقه به چهار است. اتوبوس جمكران ... ديرتان شد ها ...
دل حاجى سوخت. ياد چلّههاى عالم عاشق افتاد. ياد ذكرها و ختمها، ياد پيرمرد قفلساز ... ياد پيرزن ... دستى به قلب گرفت و روى صندلىاش نشست.
پيرمرد كه هيچ حرفى براى گفتن نداشت و آرام گرفته بود، فقط نگاه مىكرد.
پدر جان! خدا را شكر كه تو هنوز اينجايى و من متوجّه اين شدم كه فرش دستباف، آنهم پا خورده و كار كرده، آنهم ٩ مترى يعنى پول ... آنهم حول و حوش سيصد هزارتومان.
و برخاست و سر دخل، تراولهاى ٥٠ تايى و صدتومانى را شمرد و داد دست پيرمرد كه مات و مبهوت، هنوز از ماجرا سر در نياورده بود و نمىدانست كه بخندد يا گريه كند ....
پس از گذشت سالهاى سال، هنوز كسى نمىداند كه حاجى بازارى آن شب چهارشنبه، به اتوبوس جمكران رسيد يا نه؟! ...
پىنوشت:
تشرف ياد شده برگرفته از: ملاقات با امام عصر (عج)، ص ٢٦٨؛ عنايات حضرت مهدى (عج) به علماء و طلاب، به نقل از: سرمايه سخن، ج ١.