ماهنامه موعود
(١)
شماره هشتاد و دوم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
جنگ فرقه ها
٢ ص
(٤)
از ميان خبرها
٤ ص
(٥)
صدور عمده نفت عراق به اسرائيل
٤ ص
(٦)
اسلام آوردن فرمانده ناتو در افغانستان
٤ ص
(٧)
گزارش اكونوميست درباره تحولات عراق و مهدويت
٤ ص
(٨)
سريال جنجالى شبكه تلويزيونى انگليس
٤ ص
(٩)
جرج بوش در برخى محافل خود را مسيح (ع) معرفى مى كند
٤ ص
(١٠)
نخست وزير انگليس «پشتيبان مالى صندوق ملى يهود» در انگليس شد
٤ ص
(١١)
تشديد پروازهاى هواپيماهاى آمريكايى در مرز شلمچه
٥ ص
(١٢)
راه اندازى هاليوود آسيايى براى حمايت از اسرائيل
٥ ص
(١٣)
مدارس غيرانتفاعى وهابيون در مناطق سنى نشين كشور
٥ ص
(١٤)
فرمانده پيشين ناتو افشا كرد طراحى حمله به خاورميانه قبل از 11 سپتامبر
٥ ص
(١٥)
موضع گيرى ملكه انگليس در قبال ايران
٥ ص
(١٦)
تبليغات مدرن سلفى ها در اصفهان
٥ ص
(١٧)
مسيحيت صهيونيست از نظر تا عمل
٦ ص
(١٨)
جمعيت شناسى مسلمانان
١٢ ص
(١٩)
مناقب حضرت امام رضا (ع)
١٧ ص
(٢٠)
سفارشات امام رضا
١٧ ص
(٢١)
بررسى نگرش اديان ايرانى به مسئله موعود
١٨ ص
(٢٢)
الف) موعود دين زرتشت
١٨ ص
(٢٣)
محل ظهور سوشيانس ها در اوستا و متون پهلوى
١٩ ص
(٢٤)
تولد سوشيانس
٢١ ص
(٢٥)
از امام زمان (ع) چه بخواهيم؟
٢٢ ص
(٢٦)
شرح زندگانى
٢٢ ص
(٢٧)
معرفى استادان
٢٣ ص
(٢٨)
ولايت خدا بر صالحان
٢٣ ص
(٢٩)
راه هاى جلب توجّه امام زمان (ع)
٢٤ ص
(٣٠)
انواع تشرّف
٢٥ ص
(٣١)
تشرّف عَنايى، تشرّف عِنايى
٢٥ ص
(٣٢)
از امام زمان (عج) چه بخواهيم؟
٢٥ ص
(٣٣)
امام حسين (ع)، باب الحجَة
٢٦ ص
(٣٤)
سبزتر از بهار
٢٧ ص
(٣٥)
ارتباط معنوى با ساحت مقدّس مهدوى (ع)
٢٨ ص
(٣٦)
به ياد «قيصر» فروتن شعر انقلاب
٣٢ ص
(٣٧)
ديدار يار غايب
٣٤ ص
(٣٨)
ميهمان ماه
٣٩ ص
(٣٩)
مصطفى محدثى خراسانى
٣٩ ص
(٤٠)
شوق پريدن
٣٩ ص
(٤١)
ولايت امامان (ع)
٤٠ ص
(٤٢)
بزرگى ولايت
٤٠ ص
(٤٣)
معنى ولايت
٤١ ص
(٤٤)
گونه هاى ولايت
٤١ ص
(٤٥)
ولايت خداوند
٤٢ ص
(٤٦)
ولايت پيامبر (ص)
٤٢ ص
(٤٧)
ولايت اهل بيت (ع)
٤٢ ص
(٤٨)
ولايت فقيهان در غيبت امامان
٤٤ ص
(٤٩)
معنى امر
٤٤ ص
(٥٠)
حكايت ديدار
٤٦ ص
(٥١)
پيام ها و برداشت ها
٤٧ ص
(٥٢)
پرسش شما، پاسخ موعود
٤٨ ص
(٥٣)
1 پاسدارى از آيين الهى
٤٩ ص
(٥٤)
2 تربيت منتظران آگاه
٤٩ ص
(٥٥)
3 نفوذ روحانى و ناپيدا
٤٩ ص
(٥٦)
خصومت ديرينه مسيحيت غرب با اسلام وپيامبر (ص)
٥١ ص
(٥٧)
آغاز ايجاد شبهات عليه اسلام
٥٢ ص
(٥٨)
آغاز تهاجم نظامى و فرهنگى عليه مسلمانان
٥٢ ص
(٥٩)
تعصب عميق ميسيونرهاى مسيحى عليه پيامبر اعظم (ص)
٥٣ ص
(٦٠)
تبليغات عليه پيامبر اعظم (ص) در اروپا
٥٤ ص
(٦١)
خدشه وارد نمودن به اساس اسلام
٥٤ ص
(٦٢)
گرايش هاى دينى در سينماى امروز دنيا
٥٦ ص
(٦٣)
كامپيوتر و سرعت
٦٠ ص
(٦٤)
تمركز قدرت
٦٢ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - ديدار يار غايب

در جا خشكش زده بود. يك نگاه به آقايش و يك نگاه به پيرمرد قفل‌ساز انداخت كه به راحتى با مولايش مشغول صحبت بود. گاه به لبخند مولايش شاد مى‌شد و لحظه‌اى سكوت مى‌كرد تا سرورش كلامى بر لب‌هاى مباركش جارى كند. مرد عاشق، وقتى به خود آمد، قبل از آنكه همه صميميت و پاكى چشمان پيرمرد قفل‌ساز، شگفت‌زده شود، به حال خويش تأسف و هزار بار افسوس خورد كه از كدام چلّه‌نشينى و چه ختم و ذكرى غافل مانده كه حالا كه پس از سال‌ها، توفيق ديدار نصيبش شده، اين‌طور بايد از هم كلامى با حضرت، محروم بماند ...

تلفن كه زنگ خورد، ابروهاى حاجى در هم رفت. زود نگاهى به ساعتش كرد. ساعت سه و نيم بود و هنوز وقت داشت. خيالش كه راحت شد، گوشى را برداشت:

بله، بفرماييد.

سلام اوستا، از شيرينى‌فروشى زنگ مى‌زنم.

چيزى شده كه زنگ‌زدى؟

مى‌خواستم بگويم، اكبر آقا، قنّاد، سلام رساند و گفت: اگر شما موافق باشيد. چند كيلو شيرينى بدهد تا تو اتوبوس و جمكران، بين ملّت پخش شود. من گفتم، بايد به اوستام زنگ بزنم، حالا چكار كنم؟

اى بابا! اينم سؤال دارد. معلوم است ديگر، همه را بردار بيار، عجله‌كن كه مى‌خواهم سر ساعت بروم.

گوشى را گذاشت، بار ديگر حال و هواى تشرف، او را به فكر فرو برد. دلش مى‌خواست، خودش را بگذارد جاى مرد داستان و سؤال‌هاى او را خود پاسخ بگويد.

شايد او هم پيرمرد قفل‌ساز را مى‌گويم شايد مثل اكبرآقا قنّاد، دستش به خير بود. شايد مثل شاگرد خودش، هيچ كارى را بدون كسب اطمينان از رضايت آقايش، انجام نمى‌داد. شايد هم ختم و ذكر خاصّى را بلد بود كه ...

نگاهش روى سطور پر رنگ و تايپ شده كتاب، ميزان شد؛

سؤال مرد عاشق در فضاى پريشانى چرخ مى‌خورد و روى احتمالات آرام نمى‌گرفت. در همين موقع بود كه پيرزنى عصازنان و نفس زنان به در دكان قفل‌سازى آمد. پيرمرد قفل‌ساز با مهربانى رو به پيرزن گفت:

بفرما، مادرجان! قفل‌مى‌خواهى؟

پيرزن روى چهارپايه جلوى مغازه پهن شد. عرق سر و رويش در آمده بود. آب دهان خشك شده بود. قفلى را كه در دست داشت، به سمت پيرمرد قفل‌ساز دراز كرد و گفت:

بيا برادر: اين را از من بخر و مرا خلاص كن.

پيرمرد، قفل بزرگ را در دست جابه‌جا كرد و گفت:

خواهرم! اين قفل كه سالم است.

پيرزن نفسى تازه كرد. حوصله سر و كله زدن با اين يكى را ديگر نداشت، امّا گفت:

اين حرف‌ها را چند قفل‌ساز ديگرى كه در اين راسته بودند، هم گفتند: خُب اگر خوب و سالم و بزرگ است. پس آن را بخر.

به چند مى‌دهى؟

نگاه ملتمسانه پيرزن به سيماى نورانى و مهربان پيرمرد قفل‌ساز دوخته شد.

برادرجان! من امشب مهمان دارم و براى خريد قرص نان و قدرى پنير و چند دسته سبزى به سه شاهى نياز دارم. حال تو هم آقايى كن و قفل را بخر كه يك عمر دعايت مى‌كنم.

پيرمرد قفل‌ساز، خيره به قفل، قدرى آن‌را وارسى كرد و متعجبانه گفت:

سه شاهى؟ فقط همين؟

آرى، اگر راه دارد و برايت مقدور است، همان سه شاهى را از من بخر. در اين راسته، هر كه گفت: بى عيب است، به همين سه شاهى هم راضى نشد و گرنه، برخى عيب و ايراد روى قفل گذاشتند، حال كه تو حرف حق مى‌گويى، پس مرا بيش از اين معطّل نكن.

پيرمرد قفل‌ساز، با آرامش و اطمينانى كه در صورت و كلامش موج مى‌زد، گفت:

خواهرم! اين قفل سالم شما، هشت شاهى ارزش دارد. قيمت كليد هم دو شاهى، اگر تو به من دو شاهى بدهى، برايش كليد مى‌سازم و آنوقت قيمت اين قفل و كليد، ده شاهى مى‌شود.

پيرزن، در آن گير و دار اضطراب معنى حرف‌هاى او را نمى‌فهميد. ناراحت شده بود. از طرفى مى‌خواست حالا كه اين همه راه را از سر بازارچه تا اينجا آمده، كار را يكسره كند، پس گفت:

من نه به اين قفل و نه به كليد آن، هيچ يك نيازى ندارم. شما سه شاهى، قفل را از من بخر كه دعايت مى‌كنم.

پيرمرد قفل‌ساز با كمال صداقت و سادگى گفت:

خواهرم! تو مسلمانى. من هم كه مسلمانم. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم. و حقّ كسى را ضايع كنم. اين قفل هشت شاهى ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم. به هفت شاهى مى‌خرم. زيرا در معامله هشت شاهى، بيش از يك شاهى منفعت بردن، بى انصافى است. اگر مى‌خواهى بفروشى. من هفت شاهى مى‌خرم و باز تكرار مى‌كنم، كه قيمت واقعى آن هشت شاهى است چون من كاسب هستم و بايد نفعى ببرم، يك شاهى ارزان‌تر مى‌خرم!

پس دست برد، داخل دخل جعبه فلزى كوچك، تا ٧ شاهى بيرون بياورد و به او بدهد.

خوشحالى سرتاپاى خسته پيرزن را در نورديد و درماندگى و اندوه به چشم به هم زدنى عقب نشينى كرد. باوركردنش سخت بود وقتى كسى حتى با وجود التماس‌هاى فراوان پيرزن، حاضر به خريد قفل به بهاى‌